سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که سه علی سه رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)




خانه / آرشیو برچسب: پندهای آموزنده و پرانرژی

آرشیوهای برچسب : پندهای آموزنده و پرانرژی

داستان های تاثیرگذار – حکایت های کوتاه تاثیرگذار

حکایت های خواندنی تاثیرگذار و زیبا

داستان کوتاه

dstn-kth

شکار
مراد، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ در راه برگشت، به ﺷﺐ خورد و از قضا در تاریکی شب ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ، ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ روستا، ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: «ﺁﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ، مراد ﯾﮏ شیر ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ!»
مراد ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ ﺷﯿﺮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻏﺶ ﮐﺮﺩ. ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩﻩ است. ﻭﻗﺘﯽ به هوش آمد از او پرسیدند: «برای چه از حال رفتی؟»
مراد گفت: «فکر کردم حیوانی که به من حمله کرده یک سگ است!»
مراد بیچاره ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ یک سگ به او حمله کرده است وگرنه ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﻏﺶ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ‌ﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺘﺮﺳﯿﺪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﺠﻨﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺗﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.

ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

چه کسی مانع پیشرفت شماست

چه کسانی مانع پیشرفت شما هستند ؟

داستان پندآموز

karmandan

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلواعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!  شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم!

ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

آخر خوشبختی ست یک نفر در زندگی ات باشد

آخر خوشبختی ست یک نفر در زندگی ات باشد

انرژی مثبت

mosbat (1)

درخت سایه‌اش را بی‌دریغ به تو می‌بخشد
و خورشید گرمایش را
و گل ، شمیم خوشش را،
باران طراوتش را و آسمان برکتش را
و رود قطره قطره آبش را
و پرنده نوای دل انگیزش را…
و همه و همه بخشیدن را از  خدایی آموخته‌اند که آن‌ها را زیبا آفریده…
زیباترین آفریده خدا انسان است
تو برای بخشیدن چه داری؟
ثروتت؟
دانشت؟
جانت؟
همه این‌ها خوب است…
اما چرا از گنج بی‌پایانی که در وجودت داری خرج نمی‌کنی؟
محبتــــــــــــــــــــــــ !
حاضری آنرا ببخشی؟
با خنده‌ای بر لبت
یا اخلاقی خوش
یا دستان پرمهری که بر سر کودکی خسته از کار می‌کشی
یا با محبتی که به عشقت می‌کنی
یا…
مطمئن باش گنجت تمام نمی‌شود بلکه زیاد خواهد شد
از بخشیدنش دریغ نکن . . .

ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

وجدان در نگاه اندیشمندان – سخن بزرگان در مورد وجدان

سخن بزرگان و اندیشمندان درباره وجدان

سخن بزرگان

wojdan

باید در کارها وجدان خود را راهنما قرار دهیم
و همان [ راهی ] را که وجدان به ما نشان می دهد، در پیش بگیریم
رالف والدو امرسون
.
.
.
در دنیا دو چیز از همه زیباتر است؛ آسمان پرستاره و وجدان آسوده
ایمانوئل کانت
.
.
.
معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش
ارسطو
.
.
.
من مایلم امور دولت را به نحوی اداره کنم
که اگر در پایان فرمانروایی خود همه دوستانم را از دست دادم،
دست کم یکی از دوستانم باقی بماند و آن، وجدان و قلب من است
آبراهام لینکلن
.

ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

داستان کوتاه قشنگ بازگشت خوبی

بازگشت خوبی به انسان

داستان کوتاه

rezaa

روزها آروم آروم به اواخر بهمن ماه نزدیک میشد و دست های سرد رضا کوچولو از شدت سرما حتی توان موندن تو جیب های کاپشنش رو نداشت، پدر رضا وقتی اون تنها پنج سال داشت بر اثر تصادف جانش رو از دست داده بود و مادر رضا “نجمه” خانوم که از زنان مذهبی و بانی مجالس اهل بیت محل بود با دو فرزند خود رضای نه ساله و سارا پنج ساله زندگی رو میگذروند.
ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

هنوز انسانیت زنده است

انسانیت ، ساده یا پیچیده ؟!

داستان آموزنده

ensaniat

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها  افراد زیادی اونجا نبودن، ۳ نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و …
ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

داستان جالب دوستان دور دشمنان نزدیک چرچیل

داستانک خواندنی و پندآموز از زندگی چرچیل

داستان پندآموز

dustan-cherchil

چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

صفحه 1 از 512345
بستن