ســه عـلـی ســه

   

تبلیغات
دنبال کنید





موضوعات
تبلیغات

اعلانات

- این سایت ( ســه علی ســه ) در ستــاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثـبـت شده است.

- مطالب درخواستی خود را در قسمت تماس با ما مطرح کنید.

- کپـی برداری از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.

- هواداران سه علی سه ، سایت رو با نام اس ام اس و سرگرمی در وب خود لینک کنند !

تبلیغات

معرفی سایت

دوستان عزیز از این پس میتونید با سایت جدید ما هم همراه باشید !

هر روز با مطالبی که مورد علاقه ی شماست !

حتما ببینید . . .

.: ورود به سایت جدید :.

روز معلم

فرض کنید

فرض کنید که . . .

متن عاشقانه

farz

اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ، خانم معلم مان می گفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟ آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی، فرض؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟ چطور فرض بگیرم؟ فرض را از کجا باید بگیرم؟

علی حسینی
۱۳۹۴/۱۲/۱۵
بازدید: 12220
۸ دیدگاه
ادامه مطلب رو دنبال کن ...

داستان کوتاه شیرین عاشقانه ایرانی

داستانک زیبای آرام و آتوسا

داستان عاشقانه

atusa

۱۷ سالم بود . تا این سن جرات حرف زدن و هم صحبت شدن با هیچ دختری رو نداشتم ، بحث ترس از اونا نبود بحث خجالت کشیدن و یه جورایی معذب بودن بود . تو مهمونی هایی که دخترا بودن کلا یا سرم پایین بود یا اصلا نمیرفتم . کلا بگم تا ۱۷ سالگی دختر ندیده بودم . و اصلا نه همبازیشون شده بودم و نه از روحیات و خواسته هاشون با خبر بودم.

علی حسینی
۱۳۹۴/۱۲/۰۳
بازدید: 13728
۲۱ دیدگاه
ادامه مطلب رو دنبال کن ...

داستانک تامل برانگیز جواب آزمایش

داستان کوتاه خواندنی ” جواب آزمایش “

داستان عاشقانه

azmayesh

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه‌ام ازدواج کردم. ما همدیگرو تا حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می‌کردیم. می‌دونستیم بچه‌دار نمی‌شیم، ولی نمی‌دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی‌خواستیم بدونیم. با خودمون می‌گفتیم عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه، بچه می‌خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می‌زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم. تا اینکه یه روز علی نشست روبروی من و گفت: «اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می‌کنی؟»

علی حسینی
۱۳۹۴/۱۱/۲۶
بازدید: 14568
۷ دیدگاه
ادامه مطلب رو دنبال کن ...

عاشقانه های یک نوجوان یازده ساله

متن بسیار زیبا از عاشقانه های پسرک ۱۱ ساله

داستان عاشقانه

sad teenager portrait close up

من ؟
من عاشق خودش بودم و کل خانواده‌اش . لعنتی‌های دوست‌داشتنی ، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش . به خانه ما که می‌آمدند ، حالم عوض می‌شد. نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده‌ بود نوی نو نگه داشتم تا عید که اینها آمدند و هدیه کردم به او. که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان… یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون – فکر کنم – نِل را تا انتها ببیند.

علی حسینی
۱۳۹۴/۱۰/۱۳
بازدید: 21754
۱۶ دیدگاه
ادامه مطلب رو دنبال کن ...

داستان خیلی قشنگ عاشقانه – مسافر شهر باران

” مسافر شهر باران “

داستان عاشقانه

barooon

سکوتش زیبا بود و خلوتش دلنشین؛ وقتی بود، همه جا تاریک بود و من را به دنیایی دیگر میکشاند… دنیایی از جنس آرامش! شب… تاریک بود و سیاه و آرام… اما قصه آن شب فرق داشت!
آن شب ضیافت باران بود و من مثل همیشه در تمنای باران، بی چتر به زیر دوش آب آسمان رفتم… و او میخواند…

علی حسینی
۱۳۹۴/۰۴/۱۲
بازدید: 52739
۲۱ دیدگاه
ادامه مطلب رو دنبال کن ...

عادت میکنیم – داستان کوتاه عشق و عاشقی

عـــادت مــیــکــنــیــم !

ورود به آرشیو داستان کوتاه

adat

هی بگذﺍﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ. ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ – ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ. ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ “ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼﻋﺸﻖ” ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ.

علی حسینی
۱۳۹۴/۰۳/۲۹
بازدید: 48045
۲۳ دیدگاه
ادامه مطلب رو دنبال کن ...

بغلم کن

داستان کوتاه عاشقانه – بغلم کن عشق خوبم

ورود به آرشیو داستان عاشقانه

baghal

آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد.

علی حسینی
۱۳۹۴/۰۱/۱۵
بازدید: 68039
۵۰ دیدگاه
ادامه مطلب رو دنبال کن ...
صفحات سایت: 


صفحات ویژه






نوشته های پرطرفدار

پر طرفدارترین متن های سـه علی سـه


اس ام اس های سنگین و فاز بالا


بخش  1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13


اس ام اس های کوبنده تیکه دار


بخش  1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 


تبلیغات
 

محبوب ترین مطالب
مطالب تازه
تبلیغات