سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که سه علی سه رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)






ست کیف و کفش ترنج
کيف بسيار جادار و سبک به همراه کفش راحت و زیبا
آمیخته ای از ظرافت و هنر ایرانی
کیف کج به همراه بند رو دوشی قابل تنظیم
کفش در سایز های 37 تا 40 (با قابليت انتخاب سايز)
قیمت کیف و کفش هردو فقط 49000 تومان
روش خرید 1 ↓
✔ برای خرید کد 00098903 را به شماره 10000309 پیامک کنید
روش خرید 2 ↓
✔ برای خرید اینترنتی اینجا رو بزنید
✔ برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا رو بزنید


گردنبند مرغ آمین طرح Golden
طرحی نوین از گردنبند مرغ آمین
ارایه شده در رنگ ثابت طلایی با جنس استیل
نمادی از عشق و محبت، مناسب با هر سلیقه ای
جذاب ترین هدیه برای کسی که دوستش دارید
قیمت : فقط 24000 تومان

روش خرید 1 ↓
✔ برای خرید کد 00098821 را به شماره 10000309 پیامک کنید
روش خرید 2 ↓
✔ برای خرید اینترنتی اینجا رو بزنید

✔ برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر اینجا رو بزنید
خانه / آرشیو برچسب: داستان های قشنگ

آرشیوهای برچسب : داستان های قشنگ

داستان های زیبا و کوتاه خواندنی

بهشت و جهنم ، کلوچه ، هرچه خدا بخواهد ، مسعود و خانم ویکی

ورود به آرشیو داستان کوتاه

داستانک

مسعود و خانم ویکی

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . ”

حدود یک هفته بعد ‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎

خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.” او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . ” با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎. با عشق ، مامان
.

سایر داستان ها در ادامـــه مطلب . . .

ادامه ی مطلب رو دنبال کن …