ســه عـلـی ســه

ساعت CK طرح لارنس

پيشنهاد ميكنيم اگر به فكر هديه ای منحصر به فرد و خاص ميگرديد به جستجوی خود پايان دهيد و ساعت ck طرح لارنس را برگزينيد و برق طلايی غافلگيری را در چشمان عشق خود ببينيد. ساعت ck طرح لارنس قابليت ست كردن با انواع البسه را دارا بوده و مناسب برای استفاده در مهمانی ها و مجالس است.
قیمت: 29800 تومان
توضیحات بیشتر
خرید پستی

بند کفش نورانـی نئـون

مناسب برای جشن ها و میهمانی ها، ورزش و پیاده روی شبانه ، مناسب بستن روی انواع کفشهای ورزشی و اسپرت،پوتین و کفشهای اسکیت ،قابلیت سه مدل نوردهی متفاوت؛تماما روشن،چشمک زن یک حالته و دو حالته ،بسیار زیبـا و چـشـم نواز ، ساخته شده از پلاستیک فوق العاده شفاف ،ضدآب و قابل شستـشو
قیمت: 14800 تومان
توضیحات بیشتر
خرید پستی
تبلیغات
جــذاب



موضوعات
آمار سایت
  • تعداد مطالب : 1237
  • تعداد نظرات : 38321
  • بازدید امروز : 25604
  • بازدید دیروز : 43467
  • کل بازدیدها : 18457621
  • خروجی فید امروز : 22
  • ورودی گوگل امروز : 2762
  • میانگین ارسال : 1.31
  • میانگین نظرات : 40.51
  • افراد آنلاین : 113 نفر

اعترافات من

با سلام خدمت دوستان عزیزم

بعد از خوندن اعترافای شما با خودم گفتم چرا من اعتراف نکنم !

این شد که اعترافامو نوشتمو گذاشتم اینجا . . .

صفحه ی اعترافات شما

اعتراف میکنم کلاس دوم ابتدایی که بودم، شبا موقع خواب گریه میکردم، حتما میپرسید چرا؟!

راستش یاد درسایی می افتادم که معلم هنوز تدریس نکرده بود و با خودم میگفتم من چجوری اینارو یاد بگیرم و این میشد که میزدم زیر گریه، بابام هم نصفه شبی پا میشد درس رو که معمولا ریاضی بود بهم یاد میداد، منم یاد میگرفتمو بعد با خیال راحت میخوابیدم !

.

.

.

.

اعتراف میکنم کوچولو که بودم مامانم نمیذاشت چیپس بخورم، خلاصه یه شب اینقد رو مخش رفتم که بالاخره گفت: باشه فردا بهت پول میدم برو بخر. من اون شب تا صبح نخوابیدم !

.

.

.

.

اعتراف میکنم وقتی که ۷،۸ سالم بود، یه روز ظهر بابام داشت میخوابید به من گفت که برو برام پتو بیار، آقا من یه دختر عمو دارم اسمش بتوله و خونشون هم کنار خونه ی ماست، رفتم بتول رو صدا زدم گفتم بیا بابام کارت داره، اون هم پاشد اومد خونمون، به بابام که خواب و بیدار بود میگه عمو کارم داشتی؟ بابام با همون حالت منو نگاه کرد و با یه کم عصبانیت بهم گفت: من بهت میگم برو پتو بیار رفتی بتول رو آوردی ؟!

.

.

.

.

اعتراف میکنم که تا ۱۰ سالگی به قشنگ میگفتم خشنگ و داداشم هم به خاطر همین همش منو تنبیه میکرد!

.

.

.

.

اعتراف میکنم یه پسر عمه دارم که تا ۱۶ سالگی نمیدونستم این پسرعممه !!

.

.

.

.

اعتراف میکنم خیلی سال پیش خونمون یه عالمه مهمون بود و همه میگفتن و میخندیدن که یهو همه جا ساکت شد، منم تصمیم گرفتم یه سوال که خیلی منو درگیر خودش کرده بود رو اون موقع بپرسم ، آقا برگشتم گفتم یه سوال دارم، همه کنجکاو شدن، گفتم وقتی بچه به دنیا میاد از کجا میفهمن پسره یا دختر ؟؟ همه زدن زیر خنده، منم متعجب شده بودم که چرا میخندین و رو سوالم پافشاری میکردم و میگفتم واقعا از کجا میفهمن، که مامانم بهم گفت فعلا بیخیال شو بعدا بهت میگم ! الان که به اون موضوع فکر میکنم میبینم عجب سوتی دادم !!

.

.

.

.

اعتراف میکنم اون زمانا که کارتون فوتبالیستها رو پخش میکردن (اگه یادتون باشه بعضی وقتها دو قسمت رو باهم نشون میدادن) من قبل از اینکه شروع بشه و تیتراژش بود میرفتم جلوی تلویزیون و جلوی اسپیکرش داد میزدم که دو قسمته نشون بدید !!

.

.

حالا بازم اگه چیزی یادم اومد میگم … !!!

sh می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم زنگ میزدم۱۱۸ فوت میکردم !یعد اقا بهم گفت تلفنتونو کنترل میکنم ! منم زود تلفنو از برق کشیدم در خونه رو هم قفل کردم! الان که دارم فکر میکنم میبینم عجب بییییی بدر مادری بوده !بچه سکته کرد!!!!!!

Thumb up 0 Thumb down 0

sh می‌گه:

من اعتراف می کنم هیچ وقت املاهاهامو بالای ۱۶ نگرفتم! تازه اون ۱۶هم با تقلب بود!!! چقدر زحمت کشیدم واااااای!!!!!

Thumb up 1 Thumb down 0

sh می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم لواشک هامو همیشه با بوست میخوردم بعد مینداختمش خیلی حال میداد!!!

Thumb up 0 Thumb down 0

مگه فضولی؟ می‌گه:

اعتراف میکنم ۶_۵ سالم بود وقتی مامانم سرکار میرفت و من تو خونه تنها بودم میشستم خمیر درست میکردم با تخم مرغ قاطی میکردم میریختم رو زمین تا شاید یه درخت در بیاد(خو بچه بودم)بعد مامانم میومد دم در درو براش باز نمیکردم تا جمش کنم.یه بار مامانم دم در خوابش برد!

Thumb up 0 Thumb down 0

اسما می‌گه:

اعترافات باحالی بودبعضیاش ها،ولی اینکه دخترپسراانقدباهم …بده بهم وابسته میشن دیوونه ایددیگه جای درس خوندنتونه

Thumb up 1 Thumb down 1

sh می‌گه:

اعتراف میکنم اینجا با حال ترین جایی که اومدم بس بزن لایکو!

Thumb up 6 Thumb down 0

دخمل خوب می‌گه:

من اعتراف می کنم تا۹سالگئ وقتئ با مامانم میرفتم اجبل فروشی همبشه دزدکی بسته های مغازه داره رو میخوردم !

Thumb up 1 Thumb down 1

سارا به قول دبیرام شیطون می‌گه:

من آرزو دارم به همه ی ارزوهام برسم .مخصوصا مهندسی کامی و بقی و شایدم اونای دیگه………..و میخام به همه ی برو بچ ریاضی به خاطر کنکور تسلیت بگم …………جوووووووووووووووون کنکور……….و باید بگم کنکور خدا لعنتت کنه………….

Thumb up 0 Thumb down 0

محیا می‌گه:

اعتراف میکنم هروقت یه چیزی از دستم ریخته رو زمین اول خیلی نامحسوس به اینور اونور نظرانداختم بعد با پا دادمش زیر کابینت:)))

Thumb up 2 Thumb down 0

زینب خانوم می‌گه:

اعتراف میکنم که:یکی دو ماه پیش تو سوییت خوابگاهمون با دوستم نشسته بودیم دیدم یکی در زد! بلند شدم درو باز کنم قبل از اینکه درو باز کنم یه لحظه مخم هنگید!از همین طرف در تق تق در زدم بعد گفتم کیه بعد درو باز کردم.انگارکه درو به روی خودم باز کرده باشم..شانس گندمم دوستم همه ی ماجرا رو دید و کل خوابگاهو پرکرد

Thumb up 2 Thumb down 0

یاشار خان می‌گه:

منم اعتراف میکنم اولین املامو از بین ۷تا کلمه شدم ۱۳ !!! D:

Thumb up 1 Thumb down 0

پریماه می‌گه:

رفتم خونه دوستم بعد سه ساعت مامانش اومد در زد گفتم مریم بخدامن چیزی نمیخورم بگو زحمت نکشه دروباز کردیم مامانش میگه من دارم میرم بیرون کاری نداری؟یعنی نابئد شدم…………..

Thumb up 1 Thumb down 0

پریماه می‌گه:

مامان بزرگ مامانم فوت کرده فامیلمون به مامانم میگه تسلیت میگم مامانم میپه ممنون ایشاالله قسمت شماهم بشه.یعنی پدیده ای واسه خودش………….

Thumb up 2 Thumb down 0

ندا می‌گه:

اعتراف میکنم سوم دبیرستان که میخوندم شش تا دوست بودیم که اتیش میسوزوندیم یعنی زنگی نبود که ما توش خوراکی نخوریم یه روز معلم شیمیمون که خیلی به خودش مطمعن بود گفت هیشکی نمیتونه تو کلاس من تقلب وشلوغی کنه به جان خودم دوستم که همون لحظه داشت بیسکویت میخورد کم مونده بود خفه شه خلاصه بعد کلاس کلی سرکارش گذاشتیم وخندیدیم بهش

Thumb up 5 Thumb down 0

ali می‌گه:

ﺳﻠﺎﻡ ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻳﻦ ﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺗﺘﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﻚ بود

Thumb up 0 Thumb down 0

نسیم می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 5 Thumb down 18

پریماه می‌گه:

خب عزیزمن خواهر مزخرفه نخون خب.دعوت نامه فرستادن بیای ایناروبخوووونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Thumb up 2 Thumb down 0

غزل می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی دبیرستان بودم همیشه شورتای جیب دار داداشمو می پوشیدم گوشیمو میذاشتم تو جیب شورته میبردم مدرسه هیچکسم نمیفهمید

Thumb up 13 Thumb down 6

غزل می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم میترسیدم از تو کاسه توالت ی دست بیاد منو با خودش ببره بخاطر همین همیشه رو ب کاسه توالت می شستم ک همه چیو کنترل کرده باشم

Thumb up 15 Thumb down 4

نازنین می‌گه:

اقا مایه بار رفتیم دمه خونه ی یکی از همسایه هامون مثلا نظری بدیم بهشون وقتی زنگو زدیم تا یکی دوساعته بعد تازه گفتن کیه وقتی گفتم کیم اومده درو بازکرده میگه چرا دمه در وایسادید بفرمایید داخل بعد از یه عالمه تعارف تیکه پاره کردن میگه ما شام داشتیم شما چرا زحمت کشیدید

Thumb up 10 Thumb down 1

شقایق می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی سوم دبستان بودم روی صندلی معلم ریاضیمون چنتتا سوزن جاسازی میکردم وقتی میشست روش هیچ عکسالعملی نشون نمیداد خودم جیغوداد میکردم به خاطره همینم با تعهد میرفتم سره کلاسش

Thumb up 12 Thumb down 1

negin می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم برای اولین بار خودم تنها رفتم حموم بعد باخیال راحت به مامانم گفتم موهاموشونه کنه هرکاری کرد نتونست .گره هایی خورده بود که نگو! مامانم پرسید ازکدوم شامپو به سرت زدی منم با اطمینان گفتم از این سبزه روشو خوند گفت این که شامپوی بدنه!

Thumb up 6 Thumb down 2

samira می‌گه:

وای خیلی اعترافاتون باحال بود دستتون مرسی.بازم تشکر اقا علی

Thumb up 5 Thumb down 1

فافا جون می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم……
همیشه میرفتم خونه عمو بزرگم تا با دختراش بازی کنم خدایی اونام خیلی دوسم داشتن.پسر عموم یه ساعت مچی دسته چرم مشکی خیلی شیک برای دختر عموم خریده بود.این دختر عمومم همیشه میومد با من بازی میکرد با اینکه خیلی ازم بزرگتر بود! آقاا ما اومدیم به پاس زحمتی که برام میکشه و همیشه باهام دکتر بازی(بازی مورد علاقه بچگی های هممون)میکنه یه جبران زحمتی بکنیم و یه کاری براش بکنیم.من اومدم توی یه موقعیتی که هیچکی منو نبینه با هزار تا پلیس بازی ساعتشو برداشتم و بردم تو حیاط کنار شیر آب و خلاصه صابونم برداشتم و یاااااا علی!بعد از چند دقیقه دختر عموم از تو خونه صدام کرد و گفت فائزه جان بیا باهم بازی کنیم.منم با صدای بلند و با لبخند و حس کمک به همنوعان گفتم الان میام بزار ساعتتو آب بکششششششم.این جمله همانا و قهر دخترعموی بیچارم با من همانا.خخخخخخ

Thumb up 14 Thumb down 2

اعـــــــــــــتراف میکنم بچه که بودم اب میگرفتم به لونه مورچه ها…..
بعد با هزار دردسر نجاتشون میدادم …..
تازه از مصدوماش برستاری ام میکردم……
چـــــــــــیه چرا اینجور نگاه میکنی خوب بچه بودم…..!!!!! ^_^

Thumb up 36 Thumb down 8

ali می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودیم شبا راه می افتادیم تو کوچه ها و زنگ خونه ها رو میزدیم و د فرار ! آی چه حالی میداد . یک بار دوستم بنده خدا زنگو که زد مرده سبیل کلفت از پشت یدفعه اومد گرفتش و رفقیق بیچاره ما گلاب به روتون علاوه بر شلوار مبارک زمین رو خیس کرد و تا چند روز از خونشون بیرون نیومد.

Thumb up 37 Thumb down 2

پریماه می‌گه:

اعتراف میکنم تاحالا موضوع به این جالبی ندیده بودم.یه دوست دارم خیلی باحاله اهل اهنگو حال گیریو خلاصه همه جوره پایه است اقا بعدعید مااینودیدیم اینقدلاغر شده بود نصف شده بود بهش گفتیم چی شده؟برگشته میگه ۴تاعمودارم همه شون اخوندن بابابزرگمم اخونده تواین ۱۳روز این بدبختارو۵صب بیدارمیکردن قران میخوندن بعدشم نماز صب جماعت…بیچاره اینقد حرص خورده بود ک نگو ولی خدایی چ عذابی کشیده هااااااااااااااااااا

Thumb up 23 Thumb down 6

پریماه می‌گه:

اعتراف میکنم بعضی ازاین ادماهستن که زنگ میزنن خونه ب خط ثابت بعد میپرسن کجایی روخفه کنم!!!!!!!!!!!!!!ب روح اعتقاد دارن اینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Thumb up 10 Thumb down 2

فافا جون می‌گه:

سلام
یه نفر رو تو روستای عمم اینا کشته بودن انداخته بودن پشت یه تپه بعد از چند روز که پیداش کرده بودن عمم خواسته بود آرتیست بازی دربیاره رفته بود اونجا بالا سر جنازه که بگه من خیلی قوی ام حالم بهم نمیخوره اگه مرده ببینم آقا این عمه ی ما رفته بود بالا سر جنازه همین که چشمش به یارو افتاده بود از حال رفته بود حالا همه اومدن اینو جمع کنن اینم از حال رفته بیهوش شده آقاااا مارو بگی هنوزم به این داستان میخندیم!خخخخخ

Thumb up 10 Thumb down 7

فاطمه می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی کلاس دوم بودم ی پسره زنگ زد خونمون گفت من دوسته خواهرتم اسمم مریمه منم بهش گفتم پس چرا صدات عین پسراست گفت اخه اینجا شلوغه منم عین خر باور کردم خلاصه به هوای اینکه دوست خواهرمه مشخصات و اسم هفت جد ابادمو ازم پرسید نزدیک یک ساعت و نیم با هم حرف زدیم هیچکی هم خونه نبود بعد که بابام وخواهرم اومدن خونه ازم پرسیدن هیچکی زنگ نزده؟ منم با غرور گفتم ابجی مریم بهت زنگ زد عجب لهجه ی تهرانی هم داره! ابجیمم با تعجب گفت مریم؟ گفتم اره . تازه فهمیده بودم چه گندی زدم همش خداخدا میکرد مامانم نیاد خونه و۴تا پس گردنی بهم بزنه اخه خداییش بابام خیلی مهربونه اما احتمال این رو می دادم که مامانم بهم عصبانی بشه!!!!!!خخخخخخخخخخخخخخخ

Thumb up 10 Thumb down 2

دخترجنوبی می‌گه:

اعتراف میکنم کوچیک که بودم با تف سرو ته پفکارو به هم میچسبوندم ویه قطارپفکی درست میکردم وبعد میخوردم الان که فکرشومیکنم چندشم میشه،یاسربامیه هارو که مامانم میکندو بتو کل صورتم میچسبوندم یا به لواشکم آب میریختم بعد لیسش میزدم خیلی حال میداد،امتحان کنید،البته فکرکنم شما هم ازین کارا کردین

Thumb up 23 Thumb down 0

ندا می‌گه:

من ودوستام پفکو میزاشتیم تو نون ساندویچی میخوردیم.ایییییییی خوش مزه بود…

Thumb up 15 Thumb down 5

سارا به قول دبیرام شیطون می‌گه:

من اصه از اعتراف خوشم نمیاد چون هر کاری که از من یا برو بچای محتلم سرزده به وقتش خیلی خوف بوده………..

Thumb up 0 Thumb down 0

پریماه می‌گه:

اعتراف میکنم بچه ک بودم باپسرعموم ظهراکه برقامیرف ی چسب برمیداشتیم میزدیم ب زنگای مردم بعدک برقامیومد… فک کنید سرظهرباچه صدایی بیدار میشدن بیچاره هاااااااااا.

Thumb up 15 Thumb down 4

پریماه می‌گه:

اعتراف میکنم مدرسه میرقتم وروزی۸ساعت درس میخوندم خیلی بهتر ازکارکردن توخونه اس خب اشپزی دوس ندارم چیکارکنم؟زوووووره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Thumb up 11 Thumb down 5

دنیز می‌گه:

سلام.
ممنون از مطالب خوبت.من تقریبا هر روز سر میزنم و سایتت رو به دوستام هم معرفی میکنم.لطفا به وبلاگ من هم سر بزن.ممنون میشم.
واقعا خسته نباشی!!!!!!!!!!!!!

Thumb up 1 Thumb down 0

پریماه می‌گه:

اعتراف میکنم سرکلاس زبان فارسی همه اش میخوابیدم معلمه هم ک خدابده برکت توباغ نبود هیچی نمیگف سرامتحان ترم پدرم دراومد جالب اینه ک توکتابم خط کل کلاس بود ک سوالارو واسم نوشتن ولی۲۰ شدمااااااااااااااااااااااااااا

Thumb up 8 Thumb down 3

پریماه می‌گه:

اعتراف میکنم بچه ک بودم ب چایی میگفتم دایی ب قند میگفتم ان بعدیه بار چایی وقند میخواستم توجمع گفتم دایی ان دایی ان هیچی دیگه….

Thumb up 21 Thumb down 1

نجمه می‌گه:

اسم شما علی حسینی داداش منم علی حسینیه یعنی فامیلمون حسینیه

Thumb up 5 Thumb down 3

ستاره می‌گه:

اعتراف میکنم بعضی اعترافا اصلا جالب نیستن

Thumb up 19 Thumb down 2

لیلی می‌گه:

اعتراف میکنم یه روز بابام اومد خونه باخودش خمیرریش آورد منم فکر کردم خمیر دندونه گرفتم و کلی به مسواکم زدم و با اشتیاق فراوان روی دندونم زدم بعد از کلی زدن تازه فهمیدم خمیر ریش بوده و دیگه کار از کار گذشته بوده چون همه ی صورتم پر خمیر ریش و نصف حلقم هم خمیر ریش بوده

Thumb up 7 Thumb down 4

پریماه می‌گه:

اعتراف میکنم رفته بودیم بابچه هاسینما۶بعدی بعدارایش داشتم نمیخواستم پاک شه بعد برگشم گفتم اقا ابتونریز ارایشم پاک میشه بعد یاروقرمز شد تازه فهمیدم چی گفتم ابروم رف…

Thumb up 23 Thumb down 6

دخترجنوبی می‌گه:

اعتراف میکنم منو آجیم کوچیک که بودیمتختامون روبرو هم بود رو تختامون مینشستیم و یه نخ میگرفتیم دستمون وجوراب بابارو هم بش میبستیم و هی مینداختیم رو قالی و میکشیدیم بالا مثلا ماهی میگرفتیم تازه بعضی وقتا نهنگ و کوسه هم میگرفتیم وچقدر حال میکردیم،الان این بچه ها هرکاری کنی واسشون،مشغول بازی هم حوصلشون سر میره.والااااا

Thumb up 20 Thumb down 1

uta می‌گه:

اعتراف می کنم کلا س سوم که بودم دفتر نمرات معلمو نصف کردم با هر تلاشی که بود سر همش کردم ولی در اخر معلمم فهمیدولی هیچ چیزی نگفت خود معلمم خندش گرفته بود.

Thumb up 9 Thumb down 13

شکیلا می‌گه:

سلام.
اقای حسینی من پارسالم اینجا اعتراف کردم.یادتونه ی سوال درباره ی اینکه چرا به شما میگن داداش پرسیدم.بعد خیلیا اعتراض کردن؟و ناراحت شدن؟یادتونه؟
منم بعد از اون روز نیومدم تااااا ب امروز!!!
الان میخوام ی اعتراف کنم که مربوط به امسالم هست:
روز سه شنبه بود ماهم ۸ ساعته بودیم منتظر بودیم تا معلم شیمی بیاد مدرسه..هرکی مشغول یکاری بود..ماهم خییییییلی خسته بودیم.بعدش باهم توطیه کردیم که از مدرسه فرار کنیم واین کارو هم کردیم..جالبه که جز دانش آموزای نمونه مدرسه بودم و جالبتر اینکه عمه ام مدیر دبیرستان بود!!!
توراه که داشتیم میرفتیم دیدیم معلم شیمی داره میره مدرسه ماهم خودمون رو زدیم کوچه علی چپ…متوجه هم نشد..رسیدم خونه هنوز نگفته بودم سلااام که مامانم یهو اومد بیرون و گفت بدو برو مدرسه معاونتون زنگ زده گفته شکیلا فرار کرده..!!!هیچی دیگه منم بسرعت برق خودمو رسوندم مدرسه..کلاس تشکیل شد تا ساعت ۱٫۳۰ هم مدرسه موندیم.از انظباطمون هم کم شد..!!
عمه ام تا چن روز چپ چپ نیگام میکرد..!!!

Thumb up 15 Thumb down 14

فاطمه می‌گه:

کلاس اول که بودم تواولین امتحان ریاضیم عدد۹رو وارونه نوشتم امتحانم ۱۹/۷۵شد انقد گریه کردم!!!!!!

Thumb up 20 Thumb down 5

دخترجنوبی می‌گه:

اعتراف میکنم تو ریل باس،رفتم دستشویی بعد هرکار میکردم شیر آب بسته نمیشد،منم هی خداخدامیکردم پشت درتوالت کسی نباشه،حالا که در رو باز کردم از شانس بدم دیدم مامورقطارپشت در ایستاده،منم کم نیوردم سریع گفتم اقا شیر آب خرابه،اونم باخنده گفت خرابه یا خرابش کردی؟!منم لبخندی زدم و در رفتم!خلاصه تعمیرکارآوردن و درستش کردن

Thumb up 20 Thumb down 3

j2z می‌گه:

دوستون دارم زیاد/الهی خوشتون بیاد.امیدوارم۹/تیر همتون رو شنگول و منگول ببینم.بای بای

Thumb up 7 Thumb down 3

j2z می‌گه:

اعتراف میکنم یک بار از درس املا ۲۰گرفتم اونم دوم دبستان بود.ان روز از خوشحالی کیفم را توی مدرسه جا گزاشتم

Thumb up 22 Thumb down 3

پـری می‌گه:

اعـتـراف مـیـکـنـم وقـتـی ابتـدآیـی بـودم خـجـآلـت مـیـکـشـیـدم کـه اجـآزه یـگـیـرمـ و بـرم دسـتشـویـی!!!
بـعـدش داخـل کـلاس روی نیـمـکـت جــیـش میـکـردم و الـکـی مـیـگـفـتـم آب دآخـل قـمـقـمـه هـسـت!!! :) ))
ولـی مـعـلـمـمـون مـیـفـهـمـیـد و جـآی بـغـل دسـتـیـمـو هـمـیـشـه عـوض مـیـکـرد :) )))

Thumb up 23 Thumb down 3

ندا می‌گه:

سلام اقای حسینی.میگم یه سوالی داشتم.میشه دو نفر بایه اسم کامنت بذارن؟اخه دیدگاه های کهنه ترو که دیدم یه اسمه ندا هست که کامنت گذاشته.دوسه تاشو من نوشتم اما بعضیاشو من ننوشتم

Thumb up 8 Thumb down 4

علی حسینی می‌گه:

بله میشه
میتونید برای مجزا شدن یه عدد جلوی اسمتون بذارید

Thumb up 1 Thumb down 10

sara می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی که۱۰ سالم بود به تصادف میگفتم تفاصد

Thumb up 8 Thumb down 6

tv می‌گه:

امسال مجری شهادت حضرت فاطمه ما بودیم.من و دوستم قرار شد اول اون حرف بزنه بعد رفت پشت تریبون میگه شهادت حضرت فاطمه را به همه تان تبریک عرض می نمایم یهو نماز خونه منفجر شد میرفت هی منو از پشت ویشگون ریز می گرفت بعد منم پشت تریبون داد زدم مرض داری ویشگون می گیری آبروش در حد المپپیک رفت
اسمش و تو مدرسهگذاشتن مهسا تبریکی
بعد روز تولد حضرت علی هم تولد حضرت علی رو تسلیت گفت بعد بهش گفتم چرا گند زدی این جوری میکنه تو که جشن عبادت نبودی ببینی چهکار کردم دهن مادرا باز مون خو به من چه جشن عبادت چی کار کردی دوست عزیز

Thumb up 14 Thumb down 3

سعید می‌گه:

من اینجا قول میدم که تا بعد کنکور نمیام نت همین الان مودم وایرلسمو میدم دست بابام تا نت در دسترسم نباشه .
شما هم کند تر اعتراف کنید که عقب نمونم .
برام دعا کنید که سربلند برگردم.
دلم واستون تنگ میشه بای…

Thumb up 29 Thumb down 6

بهار می‌گه:

اینشالا که خوب میشه عزیزم خدا بزرگه تو سعی خودتو بکن

Thumb up 9 Thumb down 2

j2z می‌گه:

اقا سعید براماهم دعاکن.دیروز ازمون داشتم نتیجه اش خوب بود ولی خیلی میترسم

Thumb up 6 Thumb down 0

محدثه می‌گه:

فک کنم هیچکس بغیر از من قول نداد….راستی نداجوون انشا,ا…. تو عملت موفق باشی واست دعا میکنم عزیزم..خدایا همه ی بیماراروشفا بده،همه اونایی ک فقط امیدشون به توهست……آمین

Thumb up 12 Thumb down 1

ندا می‌گه:

بچه ها امشب میرم سره عمل.یه پسره بوذ یبار عملش کردیم این دومین عملشه.اگه این جواب بده میتونه عینه ادمای عادی زندگی کنه.براش دعا کنید بتونه دووم بیاره.مقاومته بدنش بخاطره روحیش فوق العاده ضعیف شده.برا منم دعا کنید بتونم مادشو خوشحال ببینم بعده عمل.احتماله ریسکش۴۰ درصده.من دستامو میسپارم به خدا.جراح اول منم.دعا کنید.

Thumb up 41 Thumb down 5

سعید می‌گه:

ندا من به توانایی تو شک ندارم از پسش بر میای ابجی من هم سر نماز شب دعا میکنیم

Thumb up 22 Thumb down 4

tite می‌گه:

ابجی جونم موفق باشی.به ما هم خبر بدیااا.بوس بوس

Thumb up 15 Thumb down 3

eli khanoom می‌گه:

اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد پیدا کردن کارت واکسیناسیون پسر همسایمون که واسه روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای احسان…؟۲۰ ساله؟نام پدر….؟هستید؟ دیروز واکسن سرخک-سرخجه زدید؟با تعجب گفت بله!منم گفتم اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا ۷۲ ساعت دیگه باعث بروز علایمی می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های قلبی یا تنفسی!طرف از ترس از حال رفت و نیم ساعت بعد
با آمبولانس بردنش بیمارستان هنوزم عذاب وجدان دارم

Thumb up 22 Thumb down 6

eli khanoom می‌گه:

اعتراف می کنم یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا من نمی تونم مثل شخصیت های کارتونی که اشکاشون به دو طرف پرت می شد گریه کنم!کلی تلاش می کردم مثل اونا باشم موقع گریه کردن مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو تنگ کنم که بازم جواب نمی داد

Thumb up 13 Thumb down 4

tv می‌گه:

خونمون حیاط داره بعد پشتش باغ هست به خاطر باغ خونمون موش افتاده بود من حدودا ۵سالم بود بابام چسب موش گرفت که موش هارو بگیره (دلیل موش اومدن اینکه مرغ داریم) ۴ تاموش تن چسب چسبیید بعد رفتم همه موش هارو کندم ولشون کردم گفتم:((بچه بدا تنبیه شدین دیگه نیاین.))بعد هفت سال دوباره موش افتاد خواهر ۵ ساله ام همون عمل رو انجام داد
تاریخ تکرار می شود.

Thumb up 19 Thumb down 1

دخترجنوبی می‌گه:

اعتراف میکنم من و اجیم کوچیک که بودیم ظهرا که خوابمون نمیبرد سگا بازی میکردیم،بابامم که همیشه جلو تلویزیون میخوابید.ماهم صداشو قطع میکردیمو اروم بازی میکردیم و تابابام تکونی میخوردماهم فقط فرصت میکردیم سگا رو خاموش کنیمو دراز بکشیم مثلا خوابیم و تلویزیون روشن میموند،خیلی تابلوبوده هااا!!بابام به رومون نمیورد وماهم خرکیف میشدیم که مثلا نفهمیده و باز ادامه میدادیم

Thumb up 12 Thumb down 2

محدثه می‌گه:

من قول میدم تا بعد کنکور بیخیال نت بشم و حسابی بخونم …امیدوارم همه اونایی که کنکوری هستن امسال قبول شن و بعد کنکور ک اومدم تووو نت همتون گل کاشته باشین…

Thumb up 10 Thumb down 1

LIDA می‌گه:

اعتراف میکنم ک من خیلی دوست دارم ک تو هوای باروونی و خوب سرمو تز سان روف ماشین ببرم بیرون راستش یبار سر همین جریان نزدیک بود کور شم

Thumb up 5 Thumb down 3

سعید می‌گه:

بچه های کنکوری کی میاد قول بده تا بعد کنکور اصلا کلا بی خیال نت شیم داود راست میگه نت فکرمونو مشغول میکنه این ۲۰ روز سرنوشت سازه هرکی موافقه برام ی کامنت بذاره نظرشو بگه بعد همه پیمان میبندیم تا ۸ تیر نت بی نت

Thumb up 12 Thumb down 3

asal می‌گه:

اعتراف میکنم الانم از آمپول وحشت دارم

Thumb up 13 Thumb down 2

یه دخمله 18 می‌گه:

بچه هاااااا
کنکورررررررررررررر برام عین کابوسه
من رشتم ریاضیه خوندمااااا اما میترسم کلی نذر کردم یا ابوالفضل خودت کمک کن من مهندس برق بشم بچه ها من ارزوم اینه که مهندس برق بشم و برا جامعم باعث سربلندی باشم قسم میخورم همین ادم خاکی باشم امیدوارم هممون تو گنکور اونی که دوسداریم برامون اتفاق بیافته خدا بزرگه امیدتون فقط ب خودش باشه ناامیدی تله ی شیطونه

Thumb up 13 Thumb down 4

tite می‌گه:

نه چون مهندسانه حرف زدی حتما قبووووول مشی.دعا میکنم برات عسیسم.راستی همیششه اعترافاتتو میخونم شیییییطوووووووووووووون.بوس بوس

Thumb up 7 Thumb down 4

r.r می‌گه:

اعتراف میکنم که یه روز خونه عممینا دعوت بودیم…بعد از شام عمم به من گفت بی زحمت پاشو یه چای دم کن!!
منم پاشدم رفتم چایی دم کردم….۲۰دقه بعد عمم گفت میری چایو ورداری بیاری؟وقتی رفتم تو آشپزخونه هرچی گشتم قوری رو پیدا نکردم!گفتم عمه قوری نیست…گفت وااا کجا گذاشتیش پس!!خلاصه این ورو بگرد اونورو بگرد…آخرسر اگه گفتین کجا پیداش کردیم؟

تو یخچال!!!!!!!
آبرو حیثیتم رفت…عاشقیم بد دردیه هاااااااا…

Thumb up 13 Thumb down 3

محدثه می‌گه:

تی تی جوووون.منم امسال کنکور شرکت میکنم وهییییچ تلاشی تا الان نکردمو تازه میخوام شرو کنم توکلت بخدا باشه عزیزم کمتر از ۱ماه دیگ بیشتر وقت نداریم بشین درسایی ک واست اسووونه روبخون شاید قبول شی ک مطمینم میشی واااست دعا میکنم توهم دوست داشتی واسم دعاکن….

Thumb up 11 Thumb down 3

سعید می‌گه:

محدثه منم کنکور دارم اما درسا رو تموم کردم خاستم بگم اگه هیچی تا الان نخوندی شیمی ۲ و زیست پیشو بخون چون خیلی اسونن تو ریاضی هم تابع اسونه فیزیکو نخون همینا رو بخونی از نظر قبولی حتما قبول میشی .

Thumb up 8 Thumb down 4

tite می‌گه:

قربونت برم عزیزه دلم.حتما برات دعا میکنم ابجی جونم

Thumb up 4 Thumb down 2

davod می‌گه:

یه زمانی باید جون میکندی تا کنکور قبول میشدی
در کنار کار کردن درس خوندن واقعا انگیزه می خواست
الان شده اگه فلان درس یا قسمت از یه درس رو بخونی حتما قبولی.
واقعا……..

Thumb up 12 Thumb down 3

محدثه می‌گه:

یبار دوستتم عکسای عروسی مامان وباباشو اورده بود مدرسه.اون موقع مدرسمون همش ۳تاکلاس داشت.و ی سااالن بزرگ ک واسه ما عین چادرنشینا دورشو پرده زدن یه ناظمم داشتیم ک همیییشه لباسش هم رنگ فرم ما بود.بادوستام داشتیم عکسارو نگاه میکردیمو حسااابی توبحر عکسابودیم ک یکی هههی البامو میکشیدو منم محکم میگرفتم اخرش زدم رودستش تاسرموبلند کردم ک بهش یچی بگم دیدم ناظممونه جاخوردم دوستام داشتن بزووور جلوی خندشونو میگرفتن

Thumb up 11 Thumb down 2

tite می‌گه:

ابجی ندااا!!!اعتراف میکنم دوس دارم دکتر ببشم ولی تا الان هیچ تلاشی براش نکردم.کنکور امسال که برای من هیچ شد دیگه از خودم خسته شدم .میدونم اگه بخونم از هیشکیو هیچکس کم ندارم ولی ارادم خیلی ضعیف شده ابجی ندا حداقل شما یه چیزی به من بگید من باید با خودم چیکار کنم اخه؟؟؟

Thumb up 4 Thumb down 2

سعید می‌گه:

ندا فقط بلده بگه زمینو بخون انگار زمین زیست+فیزیکه

Thumb up 2 Thumb down 1

ندا می‌گه:

از دورانه کنکور متنفرم.بخدا حاضرم برم جهنم ولی اون روزای گند برنگرده.حاله همتونو میفهمم.حالا استرسه جواب کنکور خودش معادله ۳ مجهولیه.خدا لعنت کنه اونکه کنکورو اورد.

Thumb up 12 Thumb down 2

ندا می‌گه:

عزیزم اصلا دور نشده.من چهارماه خوندم.اینطورکه معلومه باهوشی.بشین تستای درسای عمومیتو بزن.تخصصی هاتم تستشونو بزن.فک کنم تو بیس روز بشه اخرین تلاشتو بکنی.بایک ساعت زندگی از این رو به اون رو میشه چه برسه بیس روز.روزی۸ ساعت بخون همه چی خودش جور میشه.پسره خواهره منم روزی۸ ساعت میخونه.از اوله خرداد شروع کرده.

Thumb up 11 Thumb down 4

tite می‌گه:

مرسی ابجی جونم.سعید ابجی منو اذیت نکنا.واسم دعا کنید.دوستوون دارم

Thumb up 1 Thumb down 1

سعید می‌گه:

تی تی ب خدا خودش هی لج میکنه من ابجیمو دوس دارم
واست دعا میکنم تو هم دعا کن

Thumb up 2 Thumb down 1

tite می‌گه:

حتما داداشم ایشالا دکتر بشی مجانی بیایم پیشت.همه بگید ایشالله

Thumb up 4 Thumb down 2

davod می‌گه:

یه نگاه به ساعت های کامنت هاتون بندازین که براتون ثابت شه همش رو نتین بعد که ثابت شد وقتتون داره چطوری میگذره برنامه ریزی کنید و شروع کنید به خوندن

Thumb up 7 Thumb down 1

سعید می‌گه:

۱۰۰ درصد موافقم باید ی فکری واسه نت بکنیم

Thumb up 2 Thumb down 1

سعید می‌گه:

ایشالله همکار شیم یعنی هر دومون دکتر شیم ابجی نا امید نشیا وگرنه منم نا امید میشم

Thumb up 5 Thumb down 1

tite می‌گه:

ذوق مرگی شدم.

Thumb up 4 Thumb down 1

هانا می‌گه:

اعتراف میکنم ۴-۵ساله که بودم عاشق جوجه بودم…دوست داشتم پرواز کردن و بهش یاد بدم از ارتفاع ۲متری می انداختمش پایین..آخرشم نصف شب حس دلتنگی بهم دست داد بغلش کردم و بعد خوابم برد اگه بدونیین صبح با چه صحنه ای مواجه شدم؟:((

Thumb up 11 Thumb down 9

دخترجنوبی می‌گه:

اعتراف میکنم یه باریکی از پسرا دانشگاه رو پوست نارنج شمارشو نوشته بود و من و دوستام توکلاسه خالی نشسته بودیم و اورد گداشت جلوم و رفت بیرون،ماهم کم نیوردیم،نارنجوپوست کندیموخوردیم و فقط تیکه شمارشو گذاشتیم روصندلی وزدیم بیرون،بعدکه پسره دیده بود،باتعجب گفت پس نارنجو چیکارکردی!!!وااااااااااااااای قیافش دیدن داشت ،انقده خندیدیم،ولی نارنجه خیلی چسبیدااا.دستش درد نکنه

Thumb up 13 Thumb down 10

davod می‌گه:

فکر میکنم اون بنده خدا باید شمارشو رو تی تاب براتون می نوشت تا بیشتر حال میکردین

Thumb up 9 Thumb down 1

یه دخمله 18 می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 6 Thumb down 16

ندا می‌گه:

مامانم هر سری که داداشو زن داداشم میرن کلی حرف اماده میکنه سری بعد که اومدن بارشون کنه بعد که میان بدبد به من نگا میکنه میگه برو میوه بیار.بعدم که میرن من میگم چرا نگفتی پس؟؟میگه تو چرا بدت میاد از پسرای من.ندا ببین من با اونا هیچوقت بد نمیشم.نمیدونم مامانه من اینطوریه یا همه ایجورین؟؟اصلا انتشون برمیگرده عجیییییب.بعذه دو ساعت باز حرف اماده میکنه.تازه امروز گلدونش شکست گفت ندا ببین این چشای سارا بودا(زن داداشمه).من چیزی نگفتم میگه حتما تو هم باش شریکی.به همه شک میکنه…علت فتنه تو خونمون خواهر دومیمه.نامرد انگار لانه جاسوسی تشکیل داده.به هیشکی رحم نداره.

Thumb up 17 Thumb down 15

ندا می‌گه:

اینا همش تو غالبه شوخیه هاااا.

Thumb up 2 Thumb down 2

tite می‌گه:

این دیگه چه دستگایی هستش

Thumb up 1 Thumb down 2

tite می‌گه:

khob in jomleye manam shokhi boood

Thumb up 0 Thumb down 1

ناشناس می‌گه:

من اعتراف میکنم ۵یا۶سالم بود ی سری با مامانم رفتم بازار از بین بازار میوه فروشآ رد میشدیم ب کله ام زد ک یکی از میوها رو بدزدم،چیکار کنم خو! دوس داشتم بفهمم چ حسی میده آقا خلاصه وقتی داشتیم رد میشدیم زدم ب ی سیب ۳۰ثانیه بعد از ترس اینکه مامانم سیب رو نبینه انداختمش.خلاصه از ترس الانه بود خودمو خیس کنم و فهمیدم دزدی اصلأ حس خوبی نداره.
بوس.نازی اهواز.عرب هم نیستم.

Thumb up 5 Thumb down 5

مبینا می‌گه:

من اعتراف میکنم اولین باری که سرامتحان کتاب باز کردم انقدر ضایع بازی در آوردم خانوممون فهمید

Thumb up 2 Thumb down 5

مبینا می‌گه:

من اعتراف میکنم دخترخوبی هستم

Thumb up 1 Thumb down 6

خوشگله می‌گه:

من هیچ اعترافی نمی کنم

Thumb up 2 Thumb down 7

یه دخمله 18 می‌گه:

امروز سوار واحدشدیم بارفقا بعد پسره کرایمونو گرفت بقیه ی منو نداد و رفت منم میخواستم شارزززززز بخرم خورد نداشتم بعد روم نشد بگم بقیمو بده به دوستم گفتم تو بگو دوستم گفت تو که خدای پرروهابودی پس چی شد بهم برخورد عزمممو جزمکردمو رفتم گفتم اققققق پسل بقیه ی ما چیشد پسره هم گفت ببخشییییییییییید و بقیمو داد بعد به دوستم گفتم بمننننننن میگن خودم

Thumb up 5 Thumb down 13

دخترجنوبی می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی۶٫۷سالم بود مامانم داشت شام درست میکرد من و اجیمم همش نخونک میزدیم،مامانم چندبارگفت نکنیدوماگوش نمیکردیم تااینکه برق رفت ومامانم بادمپایی افتاددنبالمون،منم رفتم پشت اجیم قایم شدم ومامانمم ک نمیدیدوتاخورداجیموزد!!!!انقده حال دااااااااااااااااااااااااااااااااد

Thumb up 8 Thumb down 10

ندا می‌گه:

سعید جونی شما پزشک شو یچی هم بذا رو بچه های مردم تحویل بده…دعا کن رفتی دانشگاه از اون دانشجو هایی نباشی که زیر دسته منن.اوشب تو اتق عمل دوتاشونو تا حده گریه بردم…میبینه اعصاب نداریم هی هرهر میخنده با دوستش.اون درسشون که باید مهره من پاش باشرو باید حالا حالا ها براش جون بکنن.

Thumb up 12 Thumb down 8

سعید می‌گه:

ندا به تو باید تخصص بی اعصابی میدادن نه اعصاب.
تازه اگرم شدم دانشجوی تو نمیتونی مردودم کنی چون ما ی نون و نمکی با هم خوردیم (با هم اعترافات زیادی کردیم).
اصلا یهو دیدی ورق برگشت من شدم استاد تو اونوقت حرمت نون و نمکو میذارم کنار برات ی صفر کله گنده میذارم (چه خیالی)

Thumb up 7 Thumb down 5

ندا می‌گه:

عزززیززززززمی.به قوله بچه های بخش کسی دلش نمیاد به ندا چیزی بگه…چه برسه صفره کله گنده دکتر اقاسعید.

Thumb up 6 Thumb down 4

سعید می‌گه:

عزززیززز صفر کله گنده سهله اگه ببینم باهام لج میکنی با خط کش فلزی … ok?

Thumb up 7 Thumb down 2

ندا می‌گه:

خدایاااا نگو دیگه دارم از ترس میلرزم…

Thumb up 0 Thumb down 5

سعید می‌گه:

زیاده ولی بخون
تو بچگی عاشق بی سیم پلیس بودم بعد با اسرار زیاد بابام یکی از اون الکیا که با باتری کار میکردنو برام خرید که یکیشو داد به من و یکیشونو داد به پسر عموم اقا دیگه من و پسر عموم وقتی پیش هم بودیم فقط با بی سیم حرف میزدیم تو خیابون از هم فاصله میگرفتیمو با بی سیم حرف میزدیم هی الکی به همه چی جو میدادیم بچه های محله دورمون جمع میشدن ما هم بهشون کرایه میدادیم هر ۵ دقیقه ۲۵ تومن بعد میرفتیم با پولش بستنی میخوردیم ی روز بیسیم پسر عموم افتاد تو اب سوخت اونم از رو حسودی بچه گانه مال منو شکوند منم یک دل سیر زدمش بابامم منو زد.
باور کنید همه محله از خوشحالی داشتن میمردن وقتی فهمیدن بی سیما خراب شدن اخه خداییش مزاحم بودیم تو محل
از ته دل یادش بخیر

Thumb up 24 Thumb down 6

فهیمه می‌گه:

اعتراف میکنم چندوقت پیشاااااااااااماشین مهندس نقشه کشیمونوبایکی ازبچه هاپنچرکردم که شبش اس داده بودفک نکن نفهمیدم کاری کی بوده…..وای حالاهم اومده خاستگاریم ومیگه حالابازم ماشینموپنچرمیکنی دلم میخواست بمیرم ازخجالت اب شدم

Thumb up 12 Thumb down 6

هانا می‌گه:

منم اعتراف میکنم که بچه که بودم یکی از سرگرمی هام این بود که مورچه های تپل رو بگیرم و بهشون آمپول بزنم:l

Thumb up 13 Thumb down 5

زهرا می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودیم وقتی ما عروسکو این چیزا میخریدیم مامانم پول میدادتا واسه داداشم cd بخریم بعد منو خواهرم میرفتیم باربی و راپونزل این چیزا میخریدیم به نام اون به کام ما

Thumb up 9 Thumb down 3

زهرا می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم دوشاخه اینترنت کامپیوتر بابابزرگم اینارو زدم به پریز برق بعدش کامپیوتر منفجرشد ازش دود میومدبعدش خیلی ریلکس انداختمش گردن پسرعموم یادمه بنده خدا زن عموم کم مونده بود سکته کنه

Thumb up 10 Thumb down 3

یاسی جووونی می‌گه:

خیلی وب سایت باحالی داری خیلی بهم خوش گذشت اعترافات یا خاطرات بچه ها رو خوندم دمتون گرم

Thumb up 4 Thumb down 6

ندا می‌گه:

یه پسره خواهر دارم ۱۸سالشه.دیشب داشتم اعترافارو میخوندم اومده بایه قیافه غیرتی میگه داری چیکار میکنی میدونی چندتای اینا پسرن.دوس ندارم بری دیگه تو این سایت بدبد نگاش کردم یه دفه گفت برا روحیت خوبه باز به نگاهم ادامه دادم گفت خاله غلط کردم در رفت…

Thumb up 44 Thumb down 0

یاسین می‌گه:

اعتراف می کنم یه دختره همسایمونه خیلی دوسش دارم ولی نشده بهش بگم الان که اعتراف کردم خدایا برام جورش کن

Thumb up 18 Thumb down 3

یه دخمله 18 می‌گه:

اعتراف میکنم دوسدارم مهندس برق شممممممممم خداجوننننننن یعنی مننننننن مهندس میشم….

Thumb up 5 Thumb down 11

نجمه می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم همسایمون کنار خونش سوپری داشت منم با دخترش دوست بودم یواشکی میرفتیم تو مغازش با دخترش کلی چیز میخوردیم

Thumb up 0 Thumb down 0

یاسین می‌گه:

اعتراف می کنم تا ۱۳سالگی به مورچه می گفتم جوجو

Thumb up 12 Thumb down 3

پریماه می‌گه:

اقایاسین حالا تا۲۰ سالگی وقت داشتی بگی جوجو هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا…

Thumb up 1 Thumb down 0

یاسین می‌گه:

اعتراف می کنم عاشق خروسم ولی مامانم نمیزاره یکی نگه دارم

Thumb up 10 Thumb down 3

ناشناس می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 2 Thumb down 13

یه دخمله 18 می‌گه:

سلام امروز داشتم میرفتم بیرون یه سگ دیدم خیابونم خلوت بود منم عین سگ میترسیدم یه اقایی رد میشد منم تا میتونستم بهش نزذیک شدم تا همترازش راه برم سگه بمن نرسه یارو فکر کرده بود عاشق چشم و ابروش شدممممممم
هه

Thumb up 13 Thumb down 5

ندا می‌گه:

سره امتحانه هفته پیش پشته سریم نخونده بود اصلا من نوشتم تو برگه دستمو بردم پشته سرم نمیدونستم استاد اون حوالیه نامرد اومده بود پشته سرم یعنی بینه منو بابک اون بابکه احمقم هیچی نگفت دیگه.منکه پشته سرمو نمیدیدم تا استاد برگه رو گرفته بوده بعده دو دیقه یه برگه افتتاد روصندلیم توش نوشته بود بی سرصدا پاشو برو بیرون بازبونه خوش.اققققا من یرگردم پشته سرم تا استاد وایساده هیچی دیگه نمره هاروو زده بودن تو برد امروز دوتامونو نامرد۰ داده بود.خخخخخخخخخخخخ.اولین بار بود سره تقلبی گیر افتادم.

Thumb up 30 Thumb down 3

titi می‌گه:

این اعترافی که میکنم راسته به خدا.وقتی ۵یت ۶ سالم بود یه بار مامانم داشت تو حمام موهای بابامو کوتاه میکرد که یهو همسایمنو زنگ زد با بابام کار داشت منم گفتم تو حمامه بعد گفت مامانت چی؟منم گفتم اونم تو حمامه حالا بعد از ۱۰ سال میفهمم چه سوتیه خفنی دادم.D-:

Thumb up 33 Thumb down 1

سعید می‌گه:

خیلی با حال بود تیتی ولی حالا چرا بابات سلمونی نرفته اخه ؟؟؟؟؟

Thumb up 11 Thumb down 3

مونا می‌گه:

وای جانم.مرده جقدر خندیده!

Thumb up 4 Thumb down 5

tite می‌گه:

titi mi2ni maniye titi be zabone ma yani chi in esmo ghablana man to chat roma estefade mikardam rastesho bego az koja glefti naghola

Thumb up 2 Thumb down 3

اعتـــــــــــــــراف میکنم کوچولو که بودم مامانم اجازه نمیداد نوشابه بخورم.
منم از بتری نوشابه که میخوردم اب میریختم توش که متوجه نشه ^_^
ی همچین دخملی ام من….. ^_^

Thumb up 5 Thumb down 0

مونا می‌گه:

اعتراف میکنم ی بار امتحان حرفه داشتیم هیشکی نخونده بود.فقط من اینکار که بهم وحی شده باشم کرفتم ی نیم ساعت خوندم.اقا همه دست به دامنم شده بودن.منم که بخشنده!!!!شمار کسایی که اون روز جواب اون ۲ تا سوال رو دادم از دستم در رفته.ولی وقتی زنک خورد تنها جیزی که یادمه بوسای بجه ها بود.صورتم درد کرفته بود!!

Thumb up 13 Thumb down 3

محمدمتین می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 5 Thumb down 23

مهدی می‌گه:

چرا از سعید کپی کردی اصلا هم با مزه نبود

Thumb up 9 Thumb down 4

کــــــــــــــــی جرعت کرده از داداش سعید کبی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟
جرعت داری خودتو نشون بده…..
اگه خودت بیای اعتراف کنی قول میدم تو مجازاتت تخفیف قائل بشم…..^_^
هرکی هم متقلبو دستگیر کنه بیش من یه جایزه گران بها داره^_^ ……..

mrs reyhan

Thumb up 0 Thumb down 0

ندا می‌گه:

مانیسان داریم.خخخخخخخخ.انقد باحاله وقتی میریزیم پشتش میریم بیرون.داداشم دید ماها از رو نمیریم پشتش نوشت همه اینا گوسفندن ماهم بخصوص من که خیلی روم زیاده بازم رفتیم سوار شدیم پشتش…جونه خودتون هرکدومتون وانت خریدین پشتش بنویسیدGLX.تکراریه ولی باورکنید انقد دوسسسس دارم اونایی که اینو مینویسن.

Thumb up 25 Thumb down 7

سارا می‌گه:

یادمه پیش دبستانی ک بودم شیفت صبح بودم و خیلی خوابم میومد مامانمم بازور منو برد مدرسه ک توراه وسط خیابون گرفتم خوابیدم مامانمم بازور برداشت برد مدرسه

Thumb up 10 Thumb down 4

سعید می‌گه:

اعتراف میکنم بزرگ ترین ارزوم اینه که ی روز دکتر مغز و اعصاب شم و بتونم هر دفعه سربلند از اتاق عمل بیام بیرون خدا میدونه ۹۰ درصد هدفم خدمته ۱۰ درصد پول .(بچه پولدار هم نیستم) برام دعا کنید
دوستتون دارم عزیزان

Thumb up 29 Thumb down 4

dr.yalda.h می‌گه:

manam dusdaram dokhtore maghzo asab sham koli vasam 2a koninnnnnnnnnnnnn:((

Thumb up 2 Thumb down 0

حدیث می‌گه:

کلاس دوم ابتدایی بودم .شیفت بعدظهر بودم نمیدونم چرا خوابم میومد و مامان و بابا هم قرار بود بعد ظهری برن بیرون هرچی اصرار کردم بزارنم نرم مدرسه اجازه ندادن رفتم مدرسه اون روز از شانس من معلممون نیومده بود ما هم که بیکار بودیم رفتم زیر نیمکت گرفتم خوابیدم .زنگ مدرسمون سوخته بود یهو ناظم داد زد که کی تو کلاساس منم از ترس اینکه الان میندازتمون تو حیاط خودمو قایم کردم تو نگو زنگ خونس . آقا جاتون خالی تا این روزش گرفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم بچه های شیفت صبح ک \سر بودن اومده بودن مدرسه .منم فهمیدم چ گندی زدم زود دویدم سمت خونه دیدم ی سرباز در خونس و مامانم از بس گریه کرده بود برده بودنش بیمارستان .اینو یادم رفت بگم اون وق تا بچه ها رو میدزدیدن …
این بود ی خاطره یا اعتراف من

Thumb up 27 Thumb down 6

davod می‌گه:

باور نمیکنم

Thumb up 17 Thumb down 10

یه دخمله 18 می‌گه:

امسال محرم روز تاسوعا بود من امسالو رفتم قزوین غذای نذریشون نسا پلوس یا همون چلو گوشت خودمون داشتیم من و دخترخالم و دوتا خاله هام میرفتیم خونه پدر بزرگم که فامیل شوهر خالم نسا پلوی نذری رو داد به خالم برا پسرش ببره اقا منم عاشققققققق نسا خالم از تنبلیش نمیگرفت دستش داد بمن و دختر خالم تا خونه بیاریم خلاصه رسیدیم به پیچ جلوی خونه ی کو چه مونده بود برسیم که خالم ک جلو میرفت دستمو کردم تو ظرف بوش مست کننده بود دوتا خاله ها که از جلو میرفتن من و دختر خالم با دست خوردیمششششششش یهو وانتیه رد میشد دید کلی خندش گرفتتتتتتت جاتون خالی چسبیدااااا تاحالا با دست غذا نخورده بودم

Thumb up 12 Thumb down 10

سعید می‌گه:

وجدانا از کلیله و دمنه سخت تر بود درک اعترافت

Thumb up 25 Thumb down 4

ساناز می‌گه:

من اعتراف میکنم ۵ ۶ سالم بود وقتی با مامان جایی میرفتیم هرچی ماشین بود تو کوچها درشونو باز میکردم که ۱ ماشین قفل نبود همین که باز کردم دیدم باز شد بعد هر کاری کردم بسته نشد منم از ترسم فرار کردم…

Thumb up 21 Thumb down 10

« دیدگاه های کهنه تر
ارسال نظر (نظرات ارسال شده: ۱,۳۶۳ دیدگاه)

تبلیغات
  

سامانه شارژ آنلاین

صفحات ویژه





پیامک پرطرفدار

پر طرفدارترین اس ام اس های سـه علی سـه


اس ام اس های سنگین و فاز بالا


بخش  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10


اس ام اس های کوبنده تیکه دار


بخش  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10


محبوب ترین مطالب
مطالب تازه
مطالب اتفاقی
فروش ویژه عینک
   
   
   
   
   


فروش ویژه ادکلن

  

  

  

   


فروش ساعت دیواری