ســه عـلـی ســه

ساعت CK طرح لارنس

پيشنهاد ميكنيم اگر به فكر هديه ای منحصر به فرد و خاص ميگرديد به جستجوی خود پايان دهيد و ساعت ck طرح لارنس را برگزينيد و برق طلايی غافلگيری را در چشمان عشق خود ببينيد. ساعت ck طرح لارنس قابليت ست كردن با انواع البسه را دارا بوده و مناسب برای استفاده در مهمانی ها و مجالس است.
قیمت: 29800 تومان
توضیحات بیشتر
خرید پستی

بند کفش نورانـی نئـون

مناسب برای جشن ها و میهمانی ها، ورزش و پیاده روی شبانه ، مناسب بستن روی انواع کفشهای ورزشی و اسپرت،پوتین و کفشهای اسکیت ،قابلیت سه مدل نوردهی متفاوت؛تماما روشن،چشمک زن یک حالته و دو حالته ،بسیار زیبـا و چـشـم نواز ، ساخته شده از پلاستیک فوق العاده شفاف ،ضدآب و قابل شستـشو
قیمت: 14800 تومان
توضیحات بیشتر
خرید پستی
تبلیغات
دنبال کنید





موضوعات
آمار سایت
  • تعداد مطالب : 1663
  • تعداد نظرات : 121397
  • بازدید امروز : 38438
  • بازدید دیروز : 36557
  • کل بازدیدها : 50555459
  • افراد آنلاین : 117 نفر

اعترافات من

با سلام خدمت دوستان عزیزم

بعد از خوندن اعترافای شما با خودم گفتم چرا من اعتراف نکنم !

این شد که اعترافامو نوشتمو گذاشتم اینجا . . .

صفحه ی اعترافات شما

اعتراف میکنم کلاس دوم ابتدایی که بودم، شبا موقع خواب گریه میکردم، حتما میپرسید چرا؟!

راستش یاد درسایی می افتادم که معلم هنوز تدریس نکرده بود و با خودم میگفتم من چجوری اینارو یاد بگیرم و این میشد که میزدم زیر گریه، بابام هم نصفه شبی پا میشد درس رو که معمولا ریاضی بود بهم یاد میداد، منم یاد میگرفتمو بعد با خیال راحت میخوابیدم !

.

.

.

.

اعتراف میکنم کوچولو که بودم مامانم نمیذاشت چیپس بخورم، خلاصه یه شب اینقد رو مخش رفتم که بالاخره گفت: باشه فردا بهت پول میدم برو بخر. من اون شب تا صبح نخوابیدم !

.

.

.

.

اعتراف میکنم وقتی که ۷،۸ سالم بود، یه روز ظهر بابام داشت میخوابید به من گفت که برو برام پتو بیار، آقا من یه دختر عمو دارم اسمش بتوله و خونشون هم کنار خونه ی ماست، رفتم بتول رو صدا زدم گفتم بیا بابام کارت داره، اون هم پاشد اومد خونمون، به بابام که خواب و بیدار بود میگه عمو کارم داشتی؟ بابام با همون حالت منو نگاه کرد و با یه کم عصبانیت بهم گفت: من بهت میگم برو پتو بیار رفتی بتول رو آوردی ؟!

.

.

.

.

اعتراف میکنم که تا ۱۰ سالگی به قشنگ میگفتم خشنگ و داداشم هم به خاطر همین همش منو تنبیه میکرد!

.

.

.

.

اعتراف میکنم یه پسر عمه دارم که تا ۱۶ سالگی نمیدونستم این پسرعممه !!

.

.

.

.

اعتراف میکنم خیلی سال پیش خونمون یه عالمه مهمون بود و همه میگفتن و میخندیدن که یهو همه جا ساکت شد، منم تصمیم گرفتم یه سوال که خیلی منو درگیر خودش کرده بود رو اون موقع بپرسم ، آقا برگشتم گفتم یه سوال دارم، همه کنجکاو شدن، گفتم وقتی بچه به دنیا میاد از کجا میفهمن پسره یا دختر ؟؟ همه زدن زیر خنده، منم متعجب شده بودم که چرا میخندین و رو سوالم پافشاری میکردم و میگفتم واقعا از کجا میفهمن، که مامانم بهم گفت فعلا بیخیال شو بعدا بهت میگم ! الان که به اون موضوع فکر میکنم میبینم عجب سوتی دادم !!

.

.

.

.

اعتراف میکنم اون زمانا که کارتون فوتبالیستها رو پخش میکردن (اگه یادتون باشه بعضی وقتها دو قسمت رو باهم نشون میدادن) من قبل از اینکه شروع بشه و تیتراژش بود میرفتم جلوی تلویزیون و جلوی اسپیکرش داد میزدم که دو قسمته نشون بدید !!

.

.

حالا بازم اگه چیزی یادم اومد میگم … !!!

یه نفر می‌گه:

کلاس اول که بودم میخواستم یکی از هم کلاسیامو اذیت کنم رفتم کتابشو شستم بعد خاک مال کردم گذاشتم تو کیفش.رفت پیش معلم.معلم گفت هر کی کتاب اینو این شکلی کرده اعتراف کنه میخوام بهش جایزه بدم.منم سریع خودمو لو دادم بردنم تعهد گرفتنم.بعد به ناظم گفتم اشتباه شده میخواستن به من جایزه بدن.یه تعهد دیگه به جرم پر رویی ازم گرفتن گفتن اینم جایزت.☺

Thumb up 3 Thumb down 0

کوثر می‌گه:

یکی از کوچولوای آشناهامون تازه شروع کرده حرف زدن خیییلی با نمکه به خمیر دندان میگه:کریم خندان

Thumb up 3 Thumb down 1

ناشناس می‌گه:

بد بود

Thumb up 2 Thumb down 3

متین می‌گه:

شما یه دونه خوبشو بزار.

Thumb up 5 Thumb down 1

کیمیا می‌گه:

اعتراف میکنم بچه ک بودم مامانم بهم سیب داد تازه اجیم دنیا اومده بود منم دیدم شیر میخوره گفتم سیر نمیشه سیب کردم تو گلوش ک خوشبختانه مامان دید و از گلوش دراورد و بعدش منو زد

Thumb up 4 Thumb down 0

samira می‌گه:

کل دوران مدرسه م بجز دوسال اخر ک خراب کردم معدل و نمره رو،همه سالها معدلم معمولا ۲۰،۱۹ بود.همیشه بیست مى شدم.کلا تعصب خاصى رو بیست گرفتن داشتم.
ى بار اول ابتدایى دیکته شدم ۱۹،اقا اونقد گریه کردم و هوار زدم و جیغ کشیدم ک معلم بیچاره واسه اروم کردنم “یکِ” نوزده رو ب “دو” تبدیل کرد و نمره م شد ۲۹:((((بعدش گفت بیا الان نمره ى تو از همه ى بچه ها بیشتره دیگه گریه نکن پس.منم با کمال سرافرازى و خوشحالى اشکامو پاک کردمو رفتم نشستم:))))))
معلم ماهى بود واقعا،دستشو مى بوسم:-*

Thumb up 4 Thumb down 0

samira می‌گه:

اقا یه روز یکى ک خیلى هم باهاش رودواسى دارم بهم پیام داد نوشت:salam,khoobin?
منم ج دادم:alam,merC shoma khoobin?
بعد دیدم ب جاى سلام اشتباهى نوشتم alam.
دوباره پیام دادم نوشتم
salam manzooram bood,eshtebah type’i boos bebakhshin!!!
و با شادمانى ارسال کردم.:-)
یهو دیدم اى داد بر من اون بوس اون وسط چیکار مى کنه؟؟؟؟؟؟؟دوباره واسش زدم:eshtebahe type’i boodddddddddd !!!!!!!
یارو هم نوشت:اشکالى نداره،فهمیدم :-)
هیچى دیگه از خجالت نمى دونستم چیکار کنم،مخصوصا اون لبخند ملیحش بیشتر حالمو گرفت!:-/

Thumb up 4 Thumb down 0

samira می‌گه:

سلام.اعترافاتون عالى بود.مرسى:)
یادم میاد چندسال پیش ماه رمضون بود،شب با دخترخاله هام رفتیم بیرون.اونا تو ماشین بودن من و یکى از دخترا رفتیم ابمیوه بگیریم،من رفتم جلو به پسره گفتم پنج تا اب طالبى لطفا.بعد مشغول صحبت با دخترخاله م شدیم تا اماده بشه.یهو دیدم دختر خاله م چشاش گرد شده و ى جورى داره اونورو نگاه مى کنه برگشتم دیدم اقا پسر محترم ب جاى اب طالبى ،یخ دربهشت طالبى آورده بود،منم با ى حالت تقریبا عصبى گفتم این آب طالبیه؟اونم طلبکارانه گفت:پس چیه؟منم واسه ضایع کردنش با خونسردى کامل گفتم:شیرموزه!!!:|
پسره یه لحظه فک کرد واقعا شیرموزه!:)))))))
:D

Thumb up 2 Thumb down 3

متین می‌گه:

خاک بر سر موسس دوغ گاز دار گاز دوغ دار بریزم من.نمیگه ی وقت اینا قاطی بشه جلوی معلم و بچه های کلاس قیافه ما چه شکلی میشه؟

Thumb up 8 Thumb down 0

یه نقاش تنها می‌گه:

اعتراف می کنم یکی از کارای مهم بابام وقتی از سرکارش میاد کولر خاموش کردنه

Thumb up 9 Thumb down 0

متین می‌گه:

یکی از کار های مهم بابای من کولر روشن کردنه

Thumb up 5 Thumb down 3

نازنین می‌گه:

اعتراف می کنم ۱۳ یا ۱۴ سالم بود کسی خونه نبود از گشنگی می مردم رفتم سوسیس درست کنم بعد دیدم سوسیسا همشون خشک میشن اصلا نمیشه خورد یه سوسیس دیگه اوردم این همونجوری میشد دیدم نمیشه همونجوری خام خورم….بعد فهمیدم اول باید روغن بریزم تو ماهیتابه بعد سوسیس..

Thumb up 6 Thumb down 1

وروجک می‌گه:

این ترم یه استاد داشتیم خیلی باحال بود خودش میگفت خودش هم میخندید،بعد وسط خنده هاش باز میگفت باز بیشتر میخندید و باز وسط خنده هاش میگف و باز بیشتر میخندید
این روند تا جایی ادامه پیدا میکرد که دیگه سخت میشد بفهمی چی میگه!
بعد ازونجا به بعد چشماشو میبست دیگه چیزی نمیگفت و فقط از روی بالا پایین رفتن شکمش میفهمیدیم هنوز داره میخنده!
همه بچه ها هم فقط به خنده هاش میخندیدن!
هعععی ما آخرش چی میشیم با این استادا ..

Thumb up 10 Thumb down 0

وروجک می‌گه:

دیشب خسته بودم وسط هال ولو شدم ، خوابم برد، نصف شبی یه لحظه احساس کردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم، جد و آبادم اومد جلو چشم!! افتادم به سرفه کردن و نفس نفس زدن، قشنگ اینقد سرفه کردم که بنفش شدم! یکم که تونستم نفس بکشم تو اون تاریکی نگا بالا سرم کردم، دیدم بابام وایساده داره هر هر میخنده!!همینجوری، مات و خواب زده پرسیدم چیه؟!؟ چی شده؟؟ با خنده و خیلی ریلکس گفت:هیچی ندیدمت، پام رفت رو گردنت، بخواب دخترم بخواب!!! :|

Thumb up 11 Thumb down 0

دوست می‌گه:

اعتراف میکنم ی بارتو کلاس داشتیم در موردخودکشی بروسلی با قرص حرف میزدیم یهو بروسلی و قرص قاطی شد،شد قروسلی

Thumb up 15 Thumb down 2

دوست می‌گه:

سلام.خوبید بچه ها ؟من تازه اومدم….
اعترافاتون خیلی جالبه..
همتون لایک…

Thumb up 14 Thumb down 1

یه نفر می‌گه:

یادمه اواسط مهر چن سال پیش یه همکلاسی جدید اومد پیش من نشت زنگ شیمی بود فک کنم.ما هم داشتیم ادای معلم شیمیمون رو در می آوردیمو از تمام کار هایی که میکرد براش میگفتیمو اون میخندید.اون ماه نمرمون به طرز شگفتی اومد پایین تو نگو این بچه ی معلم شیمیمونه☺☺☺

Thumb up 26 Thumb down 0

روشنک می‌گه:

آقازاده مهم کلاس اولی داشتیم داشت درس میداد به یکی از بچه ها گفت ب با ا چی می شه اونم گفت بع بع بع میشه خانم عین شیر آمد گفت مگه گوسفندی اینطور میگی
هیچ دیگر آخرش اون فرستاد دفتر

Thumb up 5 Thumb down 10

به توچه می‌گه:

من شب خواب دیدم رفتیم خونه مادر بزرگ پدرم شام که خور می دندون شکست و همه خندیدن ساعت۲/۵ بیدار شدم برای مامانم تعریف کردم الان ۲ ماه نرفتیم خونه مادر بزرگم مادر بزرگم هم روضه داره و بابامون هفتا عموم بیاد برن اما مامانم دیگر نمکزارها بابام بره یکی به من کمک کنه

Thumb up 5 Thumb down 9

ستاره می‌گه:

عالی بود واقعا

Thumb up 4 Thumb down 4

یه نفر می‌گه:

یک اعترافی که تو دل همتون هست:من نمــــــــــــی خوام
امتحان خرداد بدم ؟
چن نفر موافقین؟

Thumb up 38 Thumb down 3

مریم می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 7 Thumb down 26

یه نفر می‌گه:

اون موقع که خیلی بچه بودم به زندایی اشرفم میگفتم زندانی اشپل به خاله هاجرمم متل فیلم هندیامیگفتم هاجو
همچین پدیده ای بودم من*___*

Thumb up 31 Thumb down 10

یه نفر می‌گه:

سه شنبه امتحان فیزیک داشتیم منم هیچی نخونده بودم هیچی دیگه با دوستان تصمیم گرفتیم سر ملعمو گرم کنیم که امتحان نگیره.خلاصه گیتار آوردیمو یه عالمه مطلب و شعر خلاصه دیدیم کار داره خوب پیش میره.یه دفعه دفتر معلم زمین افتاد و از شانس بد ما روی صفحه ای که نوشته بود امتحان فیزیک.نیم ساعت آخر و کوفتمون کرد.اینجاست که میگن لب دریا رفتیم دریا خشک شد.*ــــ*

Thumb up 41 Thumb down 3

S.GH می‌گه:

وقتی بچه بودم و غرق تلویزیون میشدم مامانم وقتی میدیدید زیادی غرقم و وقتی صدام میکنه توجهی نمیکنم میگفت دیوار! منم سریع میگفتم بله مامان کارم داشتین
یه همچین کسی بودم من :)

Thumb up 21 Thumb down 3

S.GH می‌گه:

یه روز دوستم بهم گفتم ببینم ابروهاتو برداشتی؟ منم اصلا فحاش نبودم یهو از دهنم پرید و گفتم من //////////بخورم
دوستام :)
خودم:(
ابروهام :/

Thumb up 13 Thumb down 7

S.GH می‌گه:

یه با رفته بودیم باغ بابام خواب بود من و دختر عموم هم داشتیم بازی میکردیم ما اونجا یه چاقوی بزرگ داریم تا اگه دزد اومد یه وسیله ی دفاعی داشته باشیم منم اونو ور داشتم که مثلا میخوام تو یه عروسی گوسفند سر ببرم دقیقا همون موقع بابام چشاشو واز کرد و داد زد اونو بزار زمین ببینم منم زود گذاشتمش کنار خونه تو سکوت عمیقی بود که دختر عموم یهو گفت صبا بابات خوردت خونه رفت رو هوا هنوز که هنوزه به این قضیه میخندین

Thumb up 10 Thumb down 13

نتالا می‌گه:

من وقتی ٧-٨ سالم بود مامانم بهم گفت اگه یه ذره نمک بریزی رو گوشت یخش زودتر آب میشه اون روز داییم میخواست بیاد خونمون دیدم مامانم گوشت رو گذاشته رو میز رفته منم کلی روش نمک ریختم تا یخش زودتر آب بشه
هیچی دیگه مامانم غذا روپخت وقتی خواستیم بخوریم فهمیدیم چچقد شور شده!!!

Thumb up 19 Thumb down 5

S.GH می‌گه:

اعتراف میکنم رفته بودم کلاس زبان خانم به من یه کلمه رو داد تلفظ کنم اون کلمه هم school بود منم بی برو برگرد گفتم اسچول کل کلاس رفت هوا

Thumb up 24 Thumb down 5

S.GH می‌گه:

آقا اعتراف می کنم یه بار شب خواب ترسناک دیدم فردا صبحش میترسیدم تنها برم اتاقم :(

Thumb up 23 Thumb down 6

S.GH می‌گه:

اعتراف میکنم یه بار به معلم کلاس پنجمم اشتباهی گفتم مامان هیچی دیگه سرخ شدم برگشتم سر جام :|
نگو که از این اشتباها نکردی! :)

Thumb up 32 Thumb down 4

S.GH می‌گه:

یه بار که با عموم اینا رفته بودیم باغ شبش پسر عموم فیلم ترسناک گذاشت اونم چه فیلمی ! ترسناک ترین فیلم سال خلاصه مامنم و زنعموم و پسر عموم نشستند فیلم دیدن من و دختر عموم هم نشسته بودیم پشت لب تاپ و قیافه هاشونو میدیدیم مامانم از اول تا آخر اخم کرده بود و هیچی نمی گفت بعضی وقت ها هم چشاشو میبست تا فیلمو نبینه زنعموم هم دهنشو گرفته بود تا جیغ نزنه پسر عموم هم چهره ی خاصی نداشت من و دختر عموم هم کرکر میخندیدیم فیلم که تموم شد زنعموم اومد جا بندازه هیشکی تو خونه نبود و همه رفته بودن بیرون منم شیطونیم گل کرد و میدونستم زنعموم هنوز تو جو فیلمه منم رفتم زدم پشتش پخ کردم بر خلاف نظرم زنعموم ۲متر رفت هوا مامانم هم جلو دستشویی که بیرون بود وایساده بود من که حال کردم بقیه رو نمیدونم

Thumb up 16 Thumb down 6

S.GH می‌گه:

اعتراف میکنم بغل مدرسمون یه خانومی بود یه روز از دست سر و صداهای ما خسته شد اومد پشت بوم خونشون داد و فریاد و فوش و فوش کاری کرد و همزمان با داد و فریاد دستشو تو هوا تکون میداد ما بچه های مدرسه هم یه سو تفاهمی پیش اومد همه داشتیم بای بای میکردیم بیچاره همسایه مدرسه داشت سکته میکرد
.
.
.
.
.
.
.
.
.بنده از همین جا از طرف کل بچه های مدرسه از ایشون معذرت میخواهیم

Thumb up 27 Thumb down 4

S.GH می‌گه:

به بار رفته بودیم باغ بابام و عموم دو تا کیسه سیب چیدن از درختای باغمون آخر شب که می خواستیم بریم مامانم به عموم گفت کدومو ور داریم عموم هم که از دست یه چیزی اعصابش بهم ریخته بود(از دست شیطونی های پسر عموم)گفت فرقی نمی کنه همشون یه ///////// (سانسور) اند
من :) )
سیب ها :|
زن عموم و مامانم و بابام :(
دختر عموم و پسر عموم :)

Thumb up 14 Thumb down 7

S.GH می‌گه:

اعتراف میکنم دیروز میخواستک به دوستم بگم خانم صابر نیا مثل رامبد جوانه گفتم خانم رامبد جوان مثل صابر نیاعه دوستام تا دو ساعت داشتم مسخرم میکردم

Thumb up 10 Thumb down 12

S.GH می‌گه:

اعتراف میکنم یه بار که مامانم و عمه هام و زنعمو هام داشتند با هم حرف میزدند به ما بچه ها گفتند بریم اتاق پی بازی خودمون منم بی برو و برگرد گفتم بچه ها بریم پی نخود سیاه هیچی دیگه اتاق رفت رو هوا
تازه دختر عموم گفت به به چه قدر نخود سیاه خوش‌مزست:)

Thumb up 8 Thumb down 13

S.GH می‌گه:

آقا اعتراف میکنم تا امسال به اندروید میگفتم ان در وید
نخند واقعیه ؛)

Thumb up 29 Thumb down 5

S.GH می‌گه:

آقا یه چیزی بگم بخندیم :
آبجی دوستم کوچیکه به قندون میگه عندون به پررو هم میگه پیو :)
بزن اون لایکو

Thumb up 38 Thumb down 11

S.GH می‌گه:

اعتراف میکنم امروز فهمیدم چقدر مامان و بابامو دوست دارمو رفتم بوسشون کردم.
هیچم خنده نداشت
فقط بزن دست قشنگرو برا مامان و باباها
:-*

Thumb up 26 Thumb down 10

یه نقاش تنها می‌گه:

اعتراف می کنم یه بار بچه که بوم با تو مشهد بودیم داشتیم سوار اتوبوس می شدیم بریم حرم تقریبا یه شیش هفت سالم بود
منتظر اتوبوس بودیم وقتی اومد تا در باز شد همه وحشیانه پریدیم توش بعد من دست یکیو گرفته بودم هی می گفتم مامان بیا مامان بیا سفتم گرفته بودم دستشو برگشتم ببینم. چرا مامانم نمیاد دیدم دست یه مرد رو گرفتم اونم داره منو نگاه می کنه داشتم از خنده میمردم بعد مامانم کنارم دیدم سریع رفتم کنارش
دیگه دیگه

Thumb up 32 Thumb down 4

مهدیه می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 11 Thumb down 27

متین می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم بهمون میگفتن تو خونتون دوربین مخفی کار گذاشتیم منم کارم این بود که بگردم دنبال دوربین مخفی.بیرون خونه ی فک فامیلم میرفتیم فک فامیل عزیز عرض مینمودند وای پس اینجا هم هست کلا هر جا میری با هاته منم دیگه از اون به بعد دستشویی و حمومم چک می کردم.فک فامیله داریم؟

Thumb up 30 Thumb down 5

S.GH می‌گه:

من مامانم باهام این کارو میکرد بعد منم وقتی مامانم خونه نبود براش نقاشی میکردم بعد بالا سرم میگرفتم تا مثلا مامانم ببینه

Thumb up 15 Thumb down 4

خودمم می‌گه:

اعتراف می کنم درخانه کسی بودیم که وسواس بود چایی رو ریخم رو فرش بعد نشسم روش تا خشک شد

Thumb up 29 Thumb down 3

متین می‌گه:

اعتراف میکنم هر چی که از مامانم می پرسم میگه همون جاست.مامان شما نمی گه؟آمار نشون میده فقط مامان من نیستا؟کلا فکر کنم مامانا یه جایی رو تو دنیا میبینن که همه ی اشیا گمشده همون جاست!

Thumb up 60 Thumb down 1

یه نفر می‌گه:

اعتراف میکنم که آرزو به دلم مونده بشینم پای کامپیوتر بشینمو در ببندم پدر و مادرم با در بزنن و با کلمه میتونم بیام تو سوپرایزم کنن.شما چی؟دلتون به حال من بدبخت نمی سوزه؟کسایی که منو درک میکنن لایک یادشون نره

Thumb up 79 Thumb down 3

mahdieh 93 می‌گه:

وااای مگه اینکه تو خواب ببینیم….خخخخخخ

Thumb up 31 Thumb down 5

mahdieh 93 می‌گه:

واااااااااااای چند وقتیه اینجا نیومدم چی شده……
میگم خیلی کیف میده یکی ازت آدرس بپرسه…
با اینکه بلدی یه ادرس اشتباه بدی بعدم بگی همینه ها اصلا دیگه از کسی نپرس مستقیم بروووووو میرسیییییی
……خخخخخخ من این کارو کردم که میگم….

Thumb up 27 Thumb down 17

اسماعیل برومند می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی شونزده هفده سالم بود یه پسر عمو داشتم(البته هنوزهم دارمش) که آلمان زندگی میکرد و ازش خوشم نمیومد…تو خونه حرف سن و سال شد و اسم پسر عموم رو آوردن که چند سالشه…منم میخواستم یه متلک بارش کنم و گفتم که ای بابا اندازه یه خر گنده سن داره..هم سن منه مثل اینکه ها …..خونه رفت رو هوا

Thumb up 40 Thumb down 4

زهرا :-) می‌گه:

یه روزم من و پسر عموم پرهام که ۳ سالشه با هم رفتیم مغازه .. منو پرهام یه پلیس دیدیم پرهام به من گفت می خوام به این پلیسه سلام بدم.. منم رفتم به پلیسه گفتم این بچه هم می خواد به شما سلام بده..هیچی دیگه پرهام مث …به پلیسه نگاه کرد ..سلامم نداد ..ضایع شدیم رفت خخخخخخ

Thumb up 29 Thumb down 4

زهرا :-) می‌گه:

اعتراف می کنم یه روز مامانم و بابام رفته بودن بیرون….مامانم به من گفته بود برنج بزار..منم در حال شستن برنج بود و داشتم نمک می ریختم تو غذا که یهو خواهرم اومد گفتم زهرااااا نمک زیاد بریز .. بعدش اومد نمک رو از دست من گرفت و خالی کرد تو غذا..مامانمینا که اومدن برنج رو بردم ریختم جلوی مرغ و خروس همسایه..اونام خوردن فرداش مریض شده بودن خخخخ

Thumb up 30 Thumb down 2

پسر عموی زهرا می‌گه:

ایول عجب آدم باحالی هستی

Thumb up 16 Thumb down 4

شاه دوخت می‌گه:

اعتراف می کنم وقتی برای اولین بار تو اینترنت وبلاگ درست

کرده بودم یکی برام نظر گذاشته بود: اِیول .

آنوقت من خواندمش : اَیول . یعنی هرچی فوش از دهنم در

امد بهش دادم بنده خدا آنقدر عذر خواهی کرد !

Thumb up 32 Thumb down 10

venus می‌گه:

اعتراف میکنم ابجیم که باردار بود و منم بچه بودم پنج سالم بود ، بهم گفت برو اب بیار منم حال نداشتم یه لیوان پر اب تو تاقچه بود که یه پشه توش افتاده بود منم پشه رو دراوردم و اب و بهش دادم
بهش بعدا گفتم و ناگفته نماند گوشمالی از مادر و اهالی خونه شدم

Thumb up 41 Thumb down 2

فاطمه می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم بعدظهرجمعه خواب بودم پسرداییمم بالاسرم نشسته بودباابجیم…منم غرق خواب یکدفعه پسرداییم داد زد پاشومدرست دیرشد منومیگی مثه برق گرفته هاپاشدم بالش زیرسرمو میکردم توپام به جاشلوار هیچیم نمیفهمیدم بعدکه دیدم پام نمیشه واونادارن میمیرن ازخنده تازه فهمیدم دارم چیکارمیکنم توعمراهمچین سوتی نداده بودم…اب شدم جلوهمه

Thumb up 44 Thumb down 3

مریم می‌گه:

اعتراف می کنم که: تو اسباب کشی همسایه مون من نشسته بودم پشت وانت یه طرفم گلدونشون بود یه طرف هم تلویزیون. ماشین که رفت تو چاله من گلدونه رو محکم گرفتم و تلویزیونه پخش شد کف آسفالت!

Thumb up 50 Thumb down 7

مریم می‌گه:

اعتراف می کنم این اعترافه الکی بود…
یه جائی خوندم گفتم الکی بذارم اینجا….
باعرض معذرت ازهمتون…:ا

Thumb up 9 Thumb down 12

مریم می‌گه:

یه بار رفته بودم کافی نت خواستم به صاحب مغازه بگم کارم تموم شده !
حواسم نبود یهو داد زدم آقا من پیاده میشم !
بعده چند لحظه کل کافی نت رفت رو هوا . . .
منم اومدم پول و بدم از خجالت در برم که طرف گفت : داداش دلمونو شاد کردی نمیخواد پول بدی

Thumb up 50 Thumb down 3

فرناز می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 17 Thumb down 28

sepide می‌گه:

عالیییییییییی بودن اعترافاتون

Thumb up 18 Thumb down 9

فاطمه می‌گه:

عالی که عالی بود ولی من درک میکنم بخدااب میشی اون موقعه خودم خیلی بدشوتجربه کردم**

Thumb up 13 Thumb down 2

سوگل می‌گه:

اعتراف می کنم کلاس دوم که بودم، ظهری بودم.صبح با مامانم رفتیم آرایشگاه. کار من تموم شد اومدم خونه. من درو بستم انگار یکی درو می کشید. منم رفتم تو کوچه نشستم تا مامانم بیاد.مدرسه هم نرفتم.
باور کنید واقعیه واقعی بود!!!!!!!!!!

Thumb up 24 Thumb down 4

متین می‌گه:

اعتراف میکنم عشق اخبار تر از بابام ندیدم.شما دیدید لایکم کنید

Thumb up 74 Thumb down 13

یه نفر می‌گه:

اعتراف میکنم هر روز میام ببینم چقدر لایک دادین به من.

Thumb up 57 Thumb down 14

aria می‌گه:

اعتراف می کنم حدودا پنج سالم که بود خواهر کوچولومو (اون موقع ۳ سالش بیشتر نبود) که تازه از حموم اومده بود واسه این که خشک بشه گذاشتمش رو بخاری :|
شانس آوردیم مامانم خونه بود و زود سر رسید وگرنه واویلا میشد :)

Thumb up 74 Thumb down 3

سمیرا می‌گه:

اعتراف میکنم که وقتی بچه بودم عاشق جوجه بودم ، یه روز یه پر جوجه پیدا کردم و خوشحال به سمت مامانم دویدم هی بهش گیر دادم که باید بگی اگه این پر رو بکارم چی در می یاد مامانم هم که اون روز کلی کار داشت برای اینکه از دست من خلاص بشه گفت اگه بکاری جوجه در میاد منم بدو بدو رفتم سمت باغچمون تو حیات و اون پر رو کاشتم تا شب کنارش بودم اگه پرم تبدیل به جوجه شد اومد بیرون گربه نخورتش مامانم وقتی دید من دست بردار نیستم بهم گفت که جوجه ها صبح زود در میان و من شب رفتم خونه ، صبح که شد بدو بدو رفتم تو حیاط و دیدم پرم ،جوجه شده (مامانم صبح زود رفته بود و یک دونه جوجه خریده بود و تو باغچه ول کرده بود )

Thumb up 79 Thumb down 4

عفت می‌گه:

چه مامان خوبی

Thumb up 39 Thumb down 2

فاطمه می‌گه:

ایول دمشون جیزززززززز

Thumb up 20 Thumb down 0

sama می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی دیدم حیاط رو اینجوری نوشتی”حیات”به معلم کلاس اولت خندیدم. روز معلم ها و اساتید عزیز مبارک.جیییییغ و دست و هورا

Thumb up 19 Thumb down 3

مهدیه می‌گه:

سارا خانوم خیییییییییییییییییییییییییییلی باخالی.مث خودم پررویی:-)

Thumb up 5 Thumb down 0

سوگل می‌گه:

چه مامان دلسوزی داری تو .مامان منم اینطوریه.

Thumb up 6 Thumb down 1

S.GH می‌گه:

آقا یه دست قشنگ بزنین برا همه ی مامان و باباها دم همشون گررررررررررم

Thumb up 18 Thumb down 0

mahdieh 93 می‌گه:

ایوووووووووووول چه مامان باحالی دمش گرم..
حالا اگه من میگفتم یه دمپایی نیکتا بودو من
آخه مادرم به من لطف داره از بچگی…

Thumb up 5 Thumb down 0

سوگل می‌گه:

اعتراف میکنم یه روز مهمون داشتیم دیگه وقتش بود که بیان مامانمم غذا گذاشت و رفت میوه بخره.منم برداشتم ۲قاشق غذا خوری فلفل قرمز و سیاه ریختم توش،مهمونا اومدن غذا رو آوردیم سر سفره.اون شب نیمرو خوردیم. شب سیاهی بود واسم تا ۱هفته کسی بهم مهل نداد.خخخخخخخخخخخ باحال بود نه ولی خوش گذشت.

Thumb up 47 Thumb down 9

:) می‌گه:

اعتراف میکنم ابتدایی ک بودم وقتی بعداز ظهری بودم صبحاش باخواهرم خونه تنها بودیم منم همیشه میخواستم ادای فیلمای اکشن رو دربیارم یه چاقو میگرفتم خواهرمو تهدید میکردم اونم ک کوچولو بود میترسیدوکلی گریه میکرد منم کلی میخندیدم!!!
روانی ای بودم واس خودم! :D

Thumb up 47 Thumb down 9

S.GH می‌گه:

بیچاره خواهرت :|

Thumb up 6 Thumb down 2

اقیانوس می‌گه:

اعتراف میکنم که:
۱-بعد یک سال و خورده ای بنده برگشتم…
۲-………والیبالی باشه اشکال نداره؟
۳-آقا ماه رمضون بود….داشتیم مسابقه نگاه میکردیم…….
مثل قضیه ی زنان فراعنه ی مصر و حضرت یوسف شد…..
بعد من داشتم سالاد درست میکردم…یه نگاهم به تلویزیون بود یه نگاهم به سالاد….
یه دفعه نفهمیدم چی شد من دارم چاقو بدست بالا و پایین میپرم و از انگشتم خون میاد و تلوزیون داره اهنگ های حماسی قهرمان و اینا پخش میکنه:)
۴-یکبار دیگه ام …
داشتیم بازی میدیدم….یک لحضه یه چیزی گفتن کاپی خندید..(من داشتم به طرف آشپز خونه میرفتم ولی نگام به جلو نبود به عقب که تلوزیون باشه بود-آشپز خونه منو یه پله ی نازک داره که به حال وصل میشه…)اره همونطوری که حواسم به پس ٍ کلک بود…بامخ خوردم توی آشپز خونه…..
:)

Thumb up 27 Thumb down 17

وروجک می‌گه:

دیروز غروب خواب دیدم زنم رفت زیرتریلی هجده چرخ وگوشت چرخ کرده شد
یعنی با داد ازخواب پریدما
نیم ساعت فقط میلرزیدم گوشیمو ورداشتم بهش زنگ زدم دیدم شارژم صفرشده هی خودمو به درودیوار میکوبیدم
بعدیهو یادم اومد که من اصلا ازدواج نکردم
بعد که آروم شدم یادم اومد من دخترم….خخ

Thumb up 65 Thumb down 7

فاطمه می‌گه:

خیلی باحال بود منکه به خودم امیدوار شدم والااااا لایـــــــک

Thumb up 14 Thumb down 4

mahdieh 93 می‌گه:

سلااااااام وروجک جان خوبی ؟
اعترافات و حرفات عالیییه..
واقعا دختری؟
خیلی باحالی گللللللللللم..

Thumb up 6 Thumb down 0

وروجک می‌گه:

قربانت مهدیه جان…نظر لطفته!!!
فقط من شرمندتون شدم… واقعا دخترم …

Thumb up 1 Thumb down 0

روشنک می‌گه:

اعتراف می کنم یه تیغ جراحی داشتم وقتی خانم میگفت مشق حل کنید با ظرافت ۵یا۶ ورقه میکندم مشقم سبک می شد کسی هم نمی فهمید البته هنوز هم کار برد داره ولی خیلی ها شک کردن

Thumb up 42 Thumb down 8

وروجک می‌گه:

اعتراف میکنم نصف آره یادم میاد هایی که گفتم چاخان بوده …
حوصله نداشتم طرف تعریف کنه:)

Thumb up 50 Thumb down 5

یه نفر می‌گه:

اعتراف میکنم مامانم تا ۱۵ سالگی نمیزاشت چیپس بخورم

Thumb up 42 Thumb down 9

زهراشونم می‌گه:

وا چقدر بد

Thumb up 28 Thumb down 7

یه نفر می‌گه:

اعتراف میکنم تو خونمون هیچکس حق خوردن سوسیس کالباس و نوشابه نداره.ملت به دادم برسید!

Thumb up 47 Thumb down 5

sara می‌گه:

یه روز تو خیابون از جلوی قنادی فامیلمون رد میشدم با خواهرم. همچین دلمون شیرینی خواست پولم نداشتیم. از اونجایی که میدونستم کارت خوان تو قنادی ندارن. رفتم یه جعبه شیرینی خریدم.کارتو نشون دادم گفت کارت خوان نداریم گفتم وااای چه بد شد پولم همرام نیس گف اشکالی نداره پدرتون میاد حساب میکنه .یه خنده مرموزانه با خواهرم کردیمو اومدیم بیرون با شیرینی :)

Thumb up 72 Thumb down 5

بهار می‌گه:

سارا دمت گرم
ایوووووووووووووووووول

Thumb up 21 Thumb down 3

« دیدگاه های کهنه تر
ارسال نظر (نظرات ارسال شده: ۴,۸۷۹ دیدگاه)

تبلیغات
 

صفحات ویژه






پیامک پرطرفدار

پر طرفدارترین اس ام اس های سـه علی سـه


اس ام اس های سنگین و فاز بالا


بخش  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  


اس ام اس های کوبنده تیکه دار


بخش  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  


محبوب ترین مطالب
مطالب اتفاقی
فروش ویژه ادکلن

فروش ساعت دیواری