ســه عـلـی ســه

گردنبند بی نهایت

گردنبند بی نهایت یکی از جدیدترین و شیک ترین گردنبندهای عرضه شده در جهان می باشد. این گردنبند با رنگ فوق العاده زیبای طلایی همراه با یک زنجیر ظریف ارائه می شود. به کار بردن نگین های زیبا و درخشان در طراحی این گردنبند، زیبایی این محصول را دو چندان کرده است.
قیمت: 15000 تومان
توضیحات بیشتر
خرید پستی

بند کفش نورانـی نئـون

مناسب برای جشن ها و میهمانی ها، ورزش و پیاده روی شبانه ، مناسب بستن روی انواع کفشهای ورزشی و اسپرت،پوتین و کفشهای اسکیت ،قابلیت سه مدل نوردهی متفاوت؛تماما روشن،چشمک زن یک حالته و دو حالته ،بسیار زیبـا و چـشـم نواز ، ساخته شده از پلاستیک فوق العاده شفاف ،ضدآب و قابل شستـشو
قیمت: 14800 تومان
توضیحات بیشتر
خرید پستی
تبلیغات

دنبال کنید





موضوعات
آمار سایت
  • تعداد مطالب : 1510
  • تعداد نظرات : 103454
  • بازدید امروز : 22540
  • بازدید دیروز : 38401
  • کل بازدیدها : 39246322
  • افراد آنلاین : 122 نفر

اعترافات من

با سلام خدمت دوستان عزیزم

بعد از خوندن اعترافای شما با خودم گفتم چرا من اعتراف نکنم !

این شد که اعترافامو نوشتمو گذاشتم اینجا . . .

صفحه ی اعترافات شما

اعتراف میکنم کلاس دوم ابتدایی که بودم، شبا موقع خواب گریه میکردم، حتما میپرسید چرا؟!

راستش یاد درسایی می افتادم که معلم هنوز تدریس نکرده بود و با خودم میگفتم من چجوری اینارو یاد بگیرم و این میشد که میزدم زیر گریه، بابام هم نصفه شبی پا میشد درس رو که معمولا ریاضی بود بهم یاد میداد، منم یاد میگرفتمو بعد با خیال راحت میخوابیدم !

.

.

.

.

اعتراف میکنم کوچولو که بودم مامانم نمیذاشت چیپس بخورم، خلاصه یه شب اینقد رو مخش رفتم که بالاخره گفت: باشه فردا بهت پول میدم برو بخر. من اون شب تا صبح نخوابیدم !

.

.

.

.

اعتراف میکنم وقتی که ۷،۸ سالم بود، یه روز ظهر بابام داشت میخوابید به من گفت که برو برام پتو بیار، آقا من یه دختر عمو دارم اسمش بتوله و خونشون هم کنار خونه ی ماست، رفتم بتول رو صدا زدم گفتم بیا بابام کارت داره، اون هم پاشد اومد خونمون، به بابام که خواب و بیدار بود میگه عمو کارم داشتی؟ بابام با همون حالت منو نگاه کرد و با یه کم عصبانیت بهم گفت: من بهت میگم برو پتو بیار رفتی بتول رو آوردی ؟!

.

.

.

.

اعتراف میکنم که تا ۱۰ سالگی به قشنگ میگفتم خشنگ و داداشم هم به خاطر همین همش منو تنبیه میکرد!

.

.

.

.

اعتراف میکنم یه پسر عمه دارم که تا ۱۶ سالگی نمیدونستم این پسرعممه !!

.

.

.

.

اعتراف میکنم خیلی سال پیش خونمون یه عالمه مهمون بود و همه میگفتن و میخندیدن که یهو همه جا ساکت شد، منم تصمیم گرفتم یه سوال که خیلی منو درگیر خودش کرده بود رو اون موقع بپرسم ، آقا برگشتم گفتم یه سوال دارم، همه کنجکاو شدن، گفتم وقتی بچه به دنیا میاد از کجا میفهمن پسره یا دختر ؟؟ همه زدن زیر خنده، منم متعجب شده بودم که چرا میخندین و رو سوالم پافشاری میکردم و میگفتم واقعا از کجا میفهمن، که مامانم بهم گفت فعلا بیخیال شو بعدا بهت میگم ! الان که به اون موضوع فکر میکنم میبینم عجب سوتی دادم !!

.

.

.

.

اعتراف میکنم اون زمانا که کارتون فوتبالیستها رو پخش میکردن (اگه یادتون باشه بعضی وقتها دو قسمت رو باهم نشون میدادن) من قبل از اینکه شروع بشه و تیتراژش بود میرفتم جلوی تلویزیون و جلوی اسپیکرش داد میزدم که دو قسمته نشون بدید !!

.

.

حالا بازم اگه چیزی یادم اومد میگم … !!!

زهرا نمازی می‌گه:

اعتراف میکنم قبلا یه روز مامانم خونه نبود بابام غذا درست کرد ماشالا همه غذارو سوزوند اومدم با مرام بازی درآرم تا آخر غذا رو خوردم.غذا که تموم شد بابام برگشت گفت: تموم شد؟گفتم اره مگه مشکلیه؟گفت خاک بر سر از قحطی برگشتت الحق که آشغال خوری بچه…
.من…
غذای سوخته…
بابام…..
خاک بر سر شدنم…

Thumb up 3 Thumb down 0

مونا می‌گه:

اعتراف میکنم تا نه سالگی فرق سوسیس و کالباسو نمیدونستم..میدونم اعترافم خنده نداشت ولی این ی اعترافه‏!‏ تازه اعترا ف میکنم بچه که بودم خواهرم باهام کارتن نمیدید یه بار که باهم‏ ‏ نشستیم پلنگ صورتی دیدیم کلی خندید منم بهش گفتم پلنگ صورتی بهم گفته برو به خواهرت بگو اگر با خواهرت کارتن ببینی من زود به زود میام که منو ببینی خواهرمم خواست منو از رو ببره گفت جدا؟ منم خیلی مطمئن گفتم آره بعد دید حیا نمیکنم گفت کی بهت گفت منم که با سنک پای قزوین کورس گذاشته بودم گفتم وقتی تو دستشویی بودی 

Thumb up 1 Thumb down 0

وروجک می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم هروقت برف میومد فکر میکردم خدا اون بالا نشسته داره ابرها رو رنده میکنه!!!!!!!!!! ها چیه خو ؟!!!!!!! بچه بودم…

Thumb up 3 Thumb down 0

یه دوست می‌گه:

عالللللی بود

Thumb up 2 Thumb down 0

majid12 می‌گه:

ما الان ۲ تا کامیون داریم یه راننده گذاشتیم رو جدیده بعد این جدیده داخلش خیلی سروصدا میاد از موتور ماشین بعد رانندمون میگفت این سالاره منه منظورش ماشین جدیده بود گفت این رو روشن کن من با این میرم سرکار یه روز باهاش کار کرد پدرش در اومد گفتم بیا این هم سالارت برو باهاش حال کن خخخخخ درش هر ۲ دقیقه یه بار باز میشه بد بخت داقون شد

Thumb up 1 Thumb down 1

دینا می‌گه:

خوشم میاد تا الان هرچی کامنت گذاشتی موضوعش مربوط به کامیون بوده :-)

Thumb up 2 Thumb down 0

سحر می‌گه:

اعتراف میکنم اول راهنمایی ک بودم ساعت۸ از خواب بلند شدم برم مدرسه دیرم شده بود منم مث چی اماده شدم پریدم از خونه بیرون تا رسیدم دم مدرسه((هی وای من)) اومدم مدرسه اون وقت کیفمو همرام نیاوردم…. اصن ی وضعی بود اون موقع

Thumb up 8 Thumb down 1

majid12 می‌گه:

انگار برا خودم اتفاق افتاده خواستم گریه کنم

Thumb up 0 Thumb down 0

دینا می‌گه:

قابل توجه آقایونی که میگن زن باس………
-
-
*مرد باس وقتی به صورتش نیگا یکنی تنها مویی که از رو صورتش برداشته شده فقط خط ریش باشه….
*مرد باس وقتی خونه میاد در رو با پاش ببنده دستاش از خرید خونه پر باشه D:
*مرد باس ناخوناش از ته بگیره نه اینکه به عنوان گوش پاک کن ازونا استفاده کنه…
*مرد باس وقتی زنشو صدا میکنی ولوم مردانه داشته باشه نه ابنکه زنش صدای شوهرشو با خواهرش اشتباه کنه….
*مرد باس وقتی کسی به زنش نیگا میکنه فک طرف رو بیاره پایین نه اینکه به زنش بد چشم شه….
*مرد باس وقتی آستیناشو میزنه بالا دستاش از دستای زنش کم موتر نباشه…..
*مرد باس حواسش به خانومش باشه وقتی زنش داشت از خونش واسه همیشه میرفت جلوشو بگیره بگه زندگی بدون اون براش مرگه(مطمئن باش برمیگرده صددرصدتضمینی) :-)
*مرد باس وقتی کنار زنش وای میسته یه سرو گزدن بلند تر باشه…
*مرد باس مدل موهاش ساده باشه,نه اینکه برق۳فاز بگیرتش…
*مرد باس از زیر پیراهن عضله هاش وسینه ستبرش معلوم شه
*مرد باس شلوارپارچه ای بپوشه که اوبوهتش حفظ شه(به جای شلوارجین فاق کوتاه)
*مرد باس………………..
باازم یادم اومد میگم،دیگه عرضی ندارم :-)

Thumb up 20 Thumb down 1

امینه می‌گه:

دمت کولرررر خیلی جالب بودن.

Thumb up 0 Thumb down 0

x می‌گه:

اعتراف میکنم
اقااااا من بچه بودم وقتی از دسشویی درمیومدم از عمد دستامو خشک نمیکردم و میرفتم سمت بخاری هی قطره های ابو میریختم رو بخاری ی صدای تسسسسس تسسسسس فسسسسس میداد ک خییییییلی بم حال میداد{البته فقط مربوط ب بچگیام نمیشه الانم ازین کارا زیادمیکنم}….
ب مولا نامردی اگه لایک نکنی بزن لایکووووو

Thumb up 76 Thumb down 3

majid12 می‌گه:

یه بار بود گفتم با کامیونمون نزدیک بود چپ کنم این دفعه روندم باز تخته گاز پراید بد بخت تو اینه اندازه سوسک شده بود من هم وسط جاده جا خوش کرده بود هیچ کس بهم نمیرسید حال کردم خداییش

Thumb up 7 Thumb down 14

دینا می‌گه:

تو این فیلم خارجیا دیدین به گوشیاشون پیام میاد سریع به گوشیشون نگاه میکنن بعد میبینن یک نفر کارمهم داشته یا مسئله مرگ زندگی بوده
حالا مااگه برامون پیام بیاد با یک هزار شوق ذوق میریم سمتش میبینیم یا تبلبیغات مواد غذایی یا مانتو فروشی یا این موجهای آبی یا هم برای من تو این چند روز همش میگه (اقدام به فروش سهام خودکنید ماسهام شما را خریداریم.):-|باور کنین تو این چندروز این قدر این اس رو نداده گفتم اگه دوباره اس دادزنگ میزنم میگم آقا جان ننه ات خوب بابات خوب برادر گرامی من گورم کجاس که کفنم باشه،؟؟؟؟ننم سهام میخریده، بابام سهام میخرید که من داشته باشم.:-|
درکل پیامای اونا رو نیگا پیامای مارو نیگا:D

Thumb up 22 Thumb down 2

زهرا نمازی می‌گه:

اعتراف میکنم هنوز که هنوزه وقتی پفک میخورم اخرش دو گوشه پایینه آشغالشو با انگشتم سوراخ میکنم…تا یوقت تهش پفک نمونده باشه…
خسیس نیستما ولی خییییلی میچسبه…
شمام اینجوری این؟؟؟ نامردید اگه دروغ بگید…اگه اینجورید لایکم کنید…

Thumb up 40 Thumb down 6

وروجک می‌گه:

حدودا ۵_۶ سالم بود که تو کوچه بودم دیدم مامانم داره از دور میاد منم خودمو لوس کردم طبق معمول دو تا دستامو باز کردم دویدم سمتشو داد میزدم مامااااااااااااان
نزدیکش که رسیدم دیدم این که مامانم نیست !!! با همون حس هواپیما گونه ای که داشتم یه ویراژی دادمو از کنارش رد شدم واسه اینکه ضایع نشم تا ته کوچه با همون حالت رفتم پیچیدم تو کوچه بعدی !!!

Thumb up 52 Thumb down 0

وروجک می‌گه:

ﻟﺬﺗﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﻭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎ ﻗﺎﺷﻖ ﻫﺴﺖ ﺗﻮﻭ ﻫﯿﭻ ﻣﺪﻝ ﺩﯾﮕﺶ ﻧﯿﺲ،ﺍﻭﻧﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﭼﯽ ﺗﻪ ﭘﻮﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎ ﻗﺎﺷﻖ ﺑﺘﺮﺍﺷﯽ ﺁﺏ ﺑﭙﺎﺷﻪ ﺭﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﻮﺭﺗﺖ !!!.. دروغ میگم بگو دروغ میگی !!

Thumb up 48 Thumb down 3

زهرا نمازی می‌گه:

اعتراف میکنم سایت سه علی سه از بــهــتـــــــریـــن هاست….لایکم کنین کسایی که موافقین…
دمــــــت گــــــــرم داداش علی…

Thumb up 60 Thumb down 3

زهرا نمازی می‌گه:

اعتراف میکنم چن روز پیش رفته بودم درمونگاه منشیه گفت مریض شمایید؟ گفتم پ ن پ من میکروبم اومدم خودمو معرفی کنم….
هیچی دیگه منشیه هم بد اخلاق…
بابامم عصبانی….
هنوزم که ۶-۵ روز گذشته من هنوز دارم میمیرم از مریضی…

Thumb up 35 Thumb down 5

زهرا نمازی می‌گه:

اعتراف میکنم کلاس اول ابتدایی که بودم مامانم زنگ تفریح ها میومد تو مدرسه بهم شیر میداد….
تازه ی روز نیومده بود از مدرسه فرار کردم رفتم خونه شیر مادرمو خوردم بعدش تا زنگ بخوره برگشتم…
دختر هفت ساله…
شیر مادر….
فرار از مدرسه…

Thumb up 25 Thumb down 5

وروجک می‌گه:

سلام اجی دلم برات تنگ شده بود بیا دل نوشته ها من اونجا بیشتر پست میزارم
بووووووووووووووووووووس

Thumb up 4 Thumb down 8

نرگس می‌گه:

تا هفت سالگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا خدا :|
شوخی کردی دیگه نه ؟

Thumb up 13 Thumb down 3

لیلا می‌گه:

خخخخخ باباتو به چه چیزایی توجه میکنی!!!
منظورش قوطی شیر بوده نه اونی که فک میکنی!
آخه وسط مدرسه اونجوری که تومیگی میشه؟

Thumb up 4 Thumb down 0

وروجک می‌گه:

لیلا…. دقیقا منظورش همون بود…. من و زهرا همکلاسی بودیم راست میگه کلی هم اذیتش میکردیم بابت این عادتی که داشت یادش بخیر
خخخخخخخخخخخخخ

Thumb up 1 Thumb down 0

نرگس می‌گه:

نوشته شیر مادر !! :|

Thumb up 2 Thumb down 0

زهرا نمازی می‌گه:

اعتراف میکنم چن وقت پیش رفته بودم خونه مامان بزرگم خییییلی ام گشنم بود…گفتم مامان جون گشنمه چیزی دارین بخورم…
گف الهی بمیرم …اره مادر خودمم الان گشنم بود موز با نون خوردم…تو ام از یخچال موز بردار بیار با نون بخور….
بخدااااااا نزدیک بود شاخ دربیارم…..
مرده بودم از خنده….موز با نون…خخخخخ

Thumb up 22 Thumb down 3

باشگاه پرواز....فاطمه13یه پرسپولیسی باتعصب می‌گه:

میگم زش نیس شماازتلتکست اینابرمیداریدگفتم شاید خدانکرده بخاطرحرفی که ازپیام نما برداشتیدشکمتون درد میکنه….عزیزم دوروبریاتوجیگر فرض نکن….دیگه پرسپولیسیانو باهوش بودنشون چه میشه کردوالا…

Thumb up 9 Thumb down 8

زهرا نمازی می‌گه:

فاطمه جون ب جان خودم از باشگا پرواز تقلید نکردم…باور کن حقیقت داشت گلم…

Thumb up 4 Thumb down 2

دینا می‌گه:

خالم یه گودزیلا داره ،اون روز رفته بودند بیرون گودزیلا واستاده بود زیر درخت مامانش یه لحظه رفته بوده کفش فروشی اومده میگه مامان نمیدنم کی بوده داشت آش میخورد ازون بالا رو من آش ریخت،خالم رو پیراهن گودزیلا نگاه میکنه میبینه کبوترا بهش لطف کردن خپ حالا بهش میگه آش نیس کبوتره بی ادبی کرده میگه پس اون رشته آش باسبزی های دورش چی بود؟؟؟؟؟؟ :-)

Thumb up 18 Thumb down 5

الینـــــــا...18 می‌گه:

اعتراف میکنم ۲۴ مرداد که کنکور داشتم انقدر وقت اضافه اوردم ….
تازه دو سه باری هم خوابـــــم برد….
شمام سر کنکور وقت اضافه آوردید یا فقط من اینجوری ام ؟؟

Thumb up 13 Thumb down 2

زهرا*** می‌گه:

عااااقااا خدایی دقت کردین ..
گوشی تمام دخترا رو سکوته یا ویبره یا اصلااا در کل گوشیشون رمز داره …
این پسرا هم که اصلااا گوشیشونو نمیدن که بخوای ببینی
اوووووف عجب ادمایی هستن….

Thumb up 17 Thumb down 3

majid12 می‌گه:

من گوشیم رمز داره رو ویبره نیست همیشه تو جیبمه موقه خواب سایلنت بدون ویبره از سمت ال ای دی میذارم رو میز اخه بعضی از رفیقام نصفه شب اس میدن اره دیگه ما همچین ادمی هستیم بهله بهله

Thumb up 6 Thumb down 3

زهرا*** می‌گه:

عجاااااا
دیدین گفتم…
بخدا این دختر پسرا موجودات فضایی هستن….

Thumb up 5 Thumb down 2

نرگس می‌گه:

جوری میگی این دختر پسرا که انگار خودت ی موجوده فضایی ناشناخته هستی که نه دختری نه پسر ! :|
خوب خودتم دختری دیگه عزیزم :D

Thumb up 7 Thumb down 3

زهرا*** می‌گه:

آجی جووونم منم موجود فضایی ولی گوشیم رمز نداره اخه حرصم میاد اینا گوشیشون رمز داره نمیشه رفت دید چی دارن تو اون گوشیشون
بزنم لهشون کنم…

Thumb up 2 Thumb down 1

نرگس می‌گه:

تو موبایل شون چیز خاصی نیس
بجز اس ام اس هایی از قبیل :
عشق من داره چیکار میکنه ؟
دوست دارم نفسم
قربون عشقم برم
.
.
. بقیش دیگه مناسب سن بعضی ها نیس وگرنه میگفتم !
:D

Thumb up 7 Thumb down 0

زهرا*** می‌گه:

عااااااااقاااااا ینی چی من الان ۱۷ سالمه ۲۰ دی میرم ۱۸
ینی چی باید بدونم من کوچیک نیستم…..
میخوااااااام بدونم

Thumb up 1 Thumb down 0

زهرا می‌گه:

اعتراف پنجمم

امروز صبح کلاس فیزیک داشتم!میدونستم معلم فیزیکمون شدیدا به زنگ موبایل حساسه و اکثر بچه ها هم موبایل هاشون را خاموش نمیکردن!منم با دوستام نشستم آخر کلاس!با پیشنهاد من بعد از اینکه معلممون شروع کرد به درس دادن دقیقا وسط درسش شروع کردیم زنگ زدن به یکی از بچه خر خون ها!که همون موقع معلممون برگشت و یه نگاه غضب آلودش کردش!بدبخت کم مونده بود خودشو خیس کنه!تا دیدم میخواد گوشیشو جواب بده قطع کردم!!اونم تا اسمم را دید برگشت طرفم یه چیزی بگه که معلممون برگشت طرفشو شروع کرد به دعوا کردنش!منم تا اوضاع را قمر در عقرب دیدم سریع تک زدم به یکی دیگه از بچه ها!معلممون سریع برگشت طرف اون!بعد داد کشید:مگه من نگفتم همه باید موبایلاشون تو کلاس خاموش باشه!؟من که معلمتونم موبایلمو خاموش میکنم!سریع شما دو نفر برین بیرون!
منم سریع از توی گوشیم شماره معلممونو پیدا کردم زنگ زدم بهش تا گوشیش زنگ بزنه و جلو همه کنف بشه!که احمقانه ترین کارم بود چون زنگ خورد و معلممون شماره ی منو روی گوشیش دید و فهمید همچی زیر سر منه خاک بر سر بوده!!به محض اینکه شمارمو از کلاس شوت شدم بیرون و گفت دیگه حق ندارم برم سر کلاسش!

الانم میترسم به مامان بابام بگم!به داداشم هم گفتم اما اون کودن تر از این حرفاست که راه حل بده!فکر کنم از این به بعد باید دوشنبه ها را از ساعت۸ تا ۱۱ونیم توی خیابونا پلاس باشم!

منتظر کمک های مردمی شما هستیم!اگه کسی راه حل داره بده!خدا خیرتون بده!

Thumb up 22 Thumb down 1

نعمت می‌گه:

اعتراف میکنم الان که ۱۷ سالمه میترسم شب برم زیرزمین خونمون

Thumb up 14 Thumb down 4

زهرا می‌گه:

اعتراف چهارمم

توی ماه محرم میرم توی مسجد هیئت!!اونجا جز خادمین مسجدهستم!هر یکی از خادم ها اونجا وظیفه ای داره!!!وظیفه ی منه بخت برگشته و یه دختر خانم دیگه هم جا پیدا کردن واسه کسایی بود که موقعی میرسن که همه چراقا خاموشه!یه بار وسط روضه یه خانم با یه بچه حدودای ۵سال اومدن!منم توی اون تاریکی چشمهام هیچ جارو نمیدید چراغ قوه ای هم که بهم داده بودن دست اون دختره بود!منم برای اینکه زایه نشم سعی کردم مسجد را قبل از خاموش شدن چراغا بیارم تو ذهنم و یه جایی را براشون پیدا کنم!غافل از اینکه بعد از اینکه چراغا خاموش شده بود پسرای هیئت یه سری ظرف خرما آودن گذاشتن دقیق همون جایی که توی ذهن من بود!منم بردمشون همون جا و گفتم بشینن!اون هام که از من بدتر چشم هاشون هیچ جا رو نمیدید نشستن روی خرما ها!به محض اینکه نشستن چراغ ها روشن شد و همه برگشتن به سمت ما!حالا اون خانمه از عصبانیت سرخ شده بود و هر لحظه امکان منفجر شدنش بود!جوون ترای هیئت هم که این صحنه را دیده بودن سرشون را کرده بودن زیر چادرشون ومیخندیدن!پیرزن های گرامی هم فحش را کشیدن بهمون!خلاصه بچه ها اون خانمه را دکش کردن بره خونشون!اما از فردا وظیفه ی من را دادن به یکی دیگه و قرار شد من وظیفه ی خاموش و روشن کردن چراغا را بر عهده بگیرم!واقعا کنف شدن جلوی بچه های هیئت خیلی سخت بود به خصوص اینکه سر دستشون داداش خودم بود!

Thumb up 25 Thumb down 3

زهرا می‌گه:

اعتراف سومم

یه بار توی ماه محرم یه بنده خدایی نذر کرده بود که توی مدرسه ناهار بده!بعد از کلاس بهمون گفتن بمونین توی کلاس تا بیان ناهار هارا بدن و معلم هام بمونن توی کلاس پیش بچه ها!از شانس ما اونروز به علاوه معلممون یه کار آموز اوتو کشیده هم اومده بود سر کلاس!موقع ناهار معلممون و اون کارآموزه رفتن ته کلاس پیش بچه ها و منم که داشتم با رفیقم حرف میزدم اینو نفهمیدم و فکر کردم رفتن از کلاس بیرون توی دفتر معلما !بعد از اینکه ناهارم تموم شد از کلاس رفتم بیرون برای آب خوردن(من اولین کسی که بودم که ناهارم تموم شد و بقیه داشتن هنوز غذا میخوردن)!توی راهروی مدرسه معلما را دیدم که حمله کردن یه سمت ته دیگای ته دیگ!خدایی صحنه جالبی بود تا حالا ندیده بودم معلم ریاضیمون بخنده!بعد از اینکه آب خوردم برگشتم توی کلاس!به محض اینکه درو باز کردم داد زدم:بچا سوژه دارم تپل!فکر کنم تاریخ در حال تکراره و موغولا حمله کردن!معلمان ته دیگ ندیده مون (خاک تو سرم که به چشم و ابرو اومدن بچه ها توجه نکردم)حمله کردن به ته دیگا!از هر کدوم فقط یه پا مونده بیرون بقیشون تو دیگه غذاست!یعنی خاک تو سرتون با این معلماتون!!دیگه همه ی بچه ها کلاسمون سرخ شده بودن از خنده و منم متعجب از اینکه چرا سر اینقدر میخندن آخه در اون حدم خنده دار نبود!که صدای دلنشین معلممون توی کلاس طنین انداز شد:خب زهرا خانم میگفتی!
ای خاک تو سرت زهرا گند زدی!در اون لحظه واقعا نمیدونستم که چی کار کنم تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بشینم کف کلاس!
معلممون:خوش به حال معلم تاریختون چه خوب بهت درس یاد داده!! ما که موفقیتی توی این زمینه نداشتیم!(تمام اینهارا که میگفت خودشم داشت عین خر شرک میخندید)
خلاصه بعد از کلی گریه و زاری و ننه من غریبم بازی راضی شد که به دفتر(ناظم ها و مدیر دبیرستان) نگه به شرطی که درسم را بخونم و امتحانام را بالای ۱۶ بشم(غیر ممکن ترین کار دنیا برای من گرفتن نمره ی بالای ۱۶ توی درس عربیه)!خدایی اصلا نمی ارزید!پدرم در اومد!

این اولین باریه که این جریانو میگم حتی به خانوادم هم نگفتم!اونام هنوز به دنبال کشف اینن که من چه طوری ۱۶:۲۵ گرفتم از عربی!؟آخه من با تقلبش نمرم زیر ۱۶ بود!کلا با درسای فیزیک و عربی هیچ رقمه نمیتونم کنار بیام!

Thumb up 25 Thumb down 0

mm می‌گه:

اعترافاتون عالی بود.دمتون گرم

Thumb up 8 Thumb down 0

منم دیگه؟ می‌گه:

تهرانیای محترم درجریان هستید ک پارک اب و اتش رو ب پارک طالقانی متصل کردن..دیشب رفته بودیم اب و اتش گفتیم بزا ی سرم ب طالقانی بزنیم..رفتیم طالقانی دیدیم خلوته برگشتیم.. تو راه برگشت بودیم ک ی زوج با شخصیت داشتن ازکنارمون رد میشدن ک اقاهه ازمون پرسید:ببخشید خانوما ته پارک دریاچه هس؟؟
دخترخالم همچین با اطمینان گفت بله هس!!منم ازاون مطمئن تر گفتم ن نیس!!بعد ی ذره فک کردم گفتم چرا چرا هس.. یارو ی ذره نگامون کرد بعد زد زیر خنده.. من همینجوری نگاشون میکردم
تو همون حین دختر خاله ی خیر ندیدم منو اونجاتنها گذاشت خودش رفت یکم عقبتر..
اقاهه با خنده: نکنین این کاراروبا ملت خانوم! گناه داره بخدا :D
منه بدبخت عین منگلا زل زده بودم بهش تا بفهمم منظورش چیه!!اخه نمیدونستم دخترخاله دیوونم میخواسته طرفو ایستگاه کنه یکم بخندیم..!(ب جان خودم من همچین قصدی نداشتم :D )اقاهه ب دختر خالم اشاره کرد رو ب من گفت اون خانوم خیلی دختر بدیه!!!خانوم زشته :D
من:ن ب جان خودم دروغ نمیگم من اون ته ی دریاچه دیده بودم!!
حالا خانومشم وایساده بود داشت میخندید.. اون لحظه دوس داشتم زمین دهن واکنه منو ببلعه خداشاهده!!تا دیدم حواسشون ی لحظه پرت شد نمیدونم چجوری از اونجا جیم زدم رفتم کنار دختر خالم.. بهش میگم دختره ی کفگیر خورده میمردی یه ندا ب من میدادی اینجوری سوتی ندم؟؟میگه بیشعور منکه چش و چالم دراومد ازبس چش و ابرو اومدم واست!!۱۰۰ دفه بهت گفتم بامن هماهنگ باش..بیا خیالت راحت شد این شادی رو ازمون گرفتی؟؟
همچین طلبکارانه حرف میزد ک ی لحظه یادم رفت میخواستم واس اون ابروریزی چ بلایی سرش بیارم!!!طفلک اون زوج!!خدایی دمش گرم خیلی باشخصیت بود ک نزد فکمو نیوورد کف زمین!!!
واقعا فک و فامیله ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Thumb up 18 Thumb down 3

x می‌گه:

تا کله داداشمو دیدم رو بالش گذاشته چنان زدم پس کلش دستم قرمز شد وبعدشم گفتم کثافتتتتت دفترمنو پاره میکنی؟؟سرشو ک برگردوند دیدم بابامه بالگد زد توصورتم!!!

Thumb up 56 Thumb down 0

x می‌گه:

اعتراف میکنم ۱۵سالم که بود سرکلاس خابم برد بعد معلم میخواست منو بندازه بیرون۳ بار داد زد برووووبیروووون!!!من هرکاری کردم برم نشد.دفه چهارم گفت مگه باتو نیستم؟؟؟بروبیرون…منم داد زدم مگه کوری خوابیدم بزا بخابم بعدا میرم دیگه/چشم وا کردم دیدم تو تیمارستانم تحت درمانم!!!

Thumb up 50 Thumb down 1

X می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم وقتی تلویزیون خونمون برنامه جالبی نداشت میرفتم تلویزیون همساده هامونم چک میکردم (فکر میکردم تلویزیون اونا یه چیزای دیگه نشون میده!) ..

Thumb up 23 Thumb down 0

استفراغ می‌گه:

اعتراف میکنم پست خودمو لایک کردم

Thumb up 24 Thumb down 4

خانم ملچ مولوچ !Ba می‌گه:

ببخشید ها اینم اسم بود ک گذاشتی!استفراغ!

البته احساس میکنم ک اسم خودم بهتره

Thumb up 7 Thumb down 2

استفراغ می‌گه:

یه رو شیفت ظهرا بودم تو راهنمایی یادش بخیر
مامانم بهم زنگ زد گف نهار یه چیزی بردار از یخچال بخو منم جو گیر شدم گفتم الآن کس نی خونه بزار نهار رو برا خودم ردیف کنم
اون موقع ها برنامه بهونه رو میزاشت منم هر دفعه اینو میدیدم آرزو میکردم یه بار فقط یه بار آشپزی کنم الان لحظه موعود فرا رسیده بود
دقت کن
سیب زمینی ها رو خلال کردم گذاشتم تویه یه ظرف دوس داشتم برا خودم سیب زمینی سرخ کرده با روش تخم مرغ نمدونم اسمش چیه ولی خیلی دوس دارم
ظرف و گذاشتم رو گاز بد چون نمدونستم تخم مرغ زود تر میپزه یا سیب زمینی خلاصه دلم واست بگه تخم مرغ زدیم تو ظرف بد سیب زمینی زدم روش بد دید تخم مرغ داره سیاه میشه ولی سیب زمینی ها مثل روز اولش بود آقایی که شما باشین همه رو ریختم تو سطل اشغال بد رفتم سر یخچال یه چیزی خوردیم ار اون موقع هر چیزی مامنم میگه گوش نمیکنم آوازه گوشم میکنم

Thumb up 24 Thumb down 4

x می‌گه:

اعتراف میکنم یبار رو ی کوپه لم داده بودم که انگارماشین خودمه…بعدش یه دختره اومد گفت ماشین خودته یا بابات؟؟قیافه گرفتم و باپوزخندی گفتم هه دوست داشتی توام یکیشو داشتی؟؟سوییچشو دراورد سوار شدورفت!!!هیچی دیگه تا دوماه ازکنار هیچ ماشینی ردنمیشدم!!!برام دعاکنید افسردگی گرفتم تحت درمانم هستم!!!

Thumb up 55 Thumb down 0

زهرا*** می‌گه:

وااااااااای خیلی بامزه بود

Thumb up 12 Thumb down 1

ناقلا می‌گه:

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم نمیدونستم میرم دستشویی کدوم طرفی بشینم

Thumb up 15 Thumb down 1

majid12 می‌گه:

وایییییییی از دست تو من بد تر تو میرفتم توالت فرنگی داد میزدم مامان مامانم میگفت چته میگفتم مامامن چطور بشینم میگفت اینطور اونطور من هم میگفتم میترسم بیفتم توش خخخخخخ اون موقع ۵ سالم بود

Thumb up 7 Thumb down 0

x می‌گه:

اعتراف میکنم دبستان که میرفتم هرموقع مشقامونمینوشتم به معلمم میگفتم خانوم دفترموجاگذاشتم!!!بعد از چنبار فهمید دارم خالی میبندم گفت جاگذاشتی؟؟برو زنگ بزن مامانت بیاره گفتم ن خانوم تو راه زیپ کیفم بازشده دفترم افتاده!!!بعددیدم بد نیگا میکنه گفتم خانوم مامانم خونه نیست!!!دیدم بدتر نیگا میکنه خودمو زدم ب بیهوشی!!!

Thumb up 56 Thumb down 0

x می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم فک میکردم وقتی زنو مردا ازدواج کنن بشینن دعا کنن خدا بهشون بچه میده!!!فک میکردم بچه ازهوا توسط فرشته ها میاد واسشون!!!اصن تو بچگی کودن بودمااااا

Thumb up 53 Thumb down 0

لیلا می‌گه:

منم دقیقاهمین فکرو میکردم! یه مشت فیلسوف دورهم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم!!!

Thumb up 14 Thumb down 0

majid12 می‌گه:

خخخخخخ من هم همینطور بودم

Thumb up 5 Thumb down 0

x می‌گه:

اقاااااااااااا من یبار بچه بودم رفتم ازجیب بابام ی ۲۵تومنی ورداشتم رفتم پفک خریدم….بعد پشیمون شدم عذاب وژدان گرفتم رفتم ازجیب مامانم ۵۰ تومن ور داشتم گذاشتم جیب بابام……!!!
ما اینیم دیگه!!!سرشار ازهوش و ذکات

Thumb up 42 Thumb down 0

علی بلبل می‌گه:

اعتراف که تا ١٠. ١١سالگی برای ترس از تاریکی پیش مامان و بابام میخوابیدم

Thumb up 14 Thumb down 4

شیدا ... می‌گه:

اعتراف میکنم هر بار که گوشیمو شارژ میکنم تمام اعدادشو +۱ میکنم شاید شارژ بشه اما نمیشه

Thumb up 10 Thumb down 7

دیونه می‌گه:

عاغا اعتراف میکنم یبار تو مد رسه دوستام داشتن دنبالم میکردن منم رفتم تو دستت شویی … حالا دوستام پشت در موندن هی میکوبن به در….. حالا وسط این خر تو خر یهو دوستم از من پرسید اسمت چیه… حالا منم یه فکر دیگه کردم گفتم خودشو میگه گفتم غضنفر….. حالا دوستام که از خنده پکیدن هیچ همون نیمچه شرفم تو کلاس رفت کف پام… حالا پررویی من بماند……
.
.
.
.
.
اعتراف میکنم یبار تو کلاس جشن گرفته بو دیم .. بعد از خوردن کیک زنگ تفریح بود.. زنگ تفریح تموم شده بود که من یه چنگال زیر پام پیدا کردم .. منم صدام بلند… یهو داد زدم کدوم خری…… که عاغا چشمتون روز بد نبینه .. یهو معلم در کلاس باز کرد… بقیشم که معلومه… یعنی دوستان گرامی بنده از شدت خنده داشتن دیوار رو میجوییدن…
.
خدایا یعنی ادم تو افتابه شیر موز بخوره اینطوری ضایع نشه…

Thumb up 27 Thumb down 4

ناقلا می‌گه:

بیش تریاش واقعا قشنگ بود. ولی زهرا جان شما یکم الکی از یه سری چیزاش خوشتون نمیومد؟؟؟؟؟؟؟؟

Thumb up 2 Thumb down 1

زهرا می‌گه:

این دومین اعترافمه!

یه بار که رفته بودم کلاس فیزیک بعد از کلاس طبق معمول همیشه بابام هنوز نیومده بود دنبالم!منم منتظر وایساده بودم که معلمون از کلاس اومد بیرون گفت:زهرا دوباره بابات نیومد دنبالت؟؟خب یه زنگ بزن به بابات بگو زودتر بیاد دنبالت چون من امروز کار دارم باید برم نمیتونم وایسم تا بابات بیاد دنبالت!
منم که کلا موبایلم هیچ وقت شارژ پولی نداره!رومم نشد به معلمم بگم موبایلشو بده!منم الکی موبایلمو در آوردم گذاشتم دم گوشم و شروع کردم الکی حرف زدن با بابام!خدا هیچ بنده ایشو جلو معلم فیزیکش کنف نکنه!همین طور داشتم الکی حرف میزدم و میگفتم:خب پس ۵ دقیقه دیگه این جاییین دیگه؟؟ که وسط حرفام گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن !!!منم کم نیووردم دوباره گوشیو گذاشتم دم گوشمو گفتم:ا بابا پس چرا قطع شد؟
حالا معلمون همین جور مثل منگلا زل زده بود به من بابامم از اون ور خط میگفت:چرا چرت و چرت میگی من که همین حالا زنگ زدم!
من:بله بله!خب بابا پس۵ دقیقه دیگه میرسین؟؟
بابام:زهرا نمیتونم بیام دنبالت با تاکسی برگرد!!
ای خدا یعنی چه قدر من بد بختم!!
منم دیگه آمپر پسبوندم بی خیال معلممون گفتم:ا بابا یعنی چی؟؟دو ساعته منو کاشتی اینجا تازه میگی نمیتونم بیا دنبالت؟؟
بابام:چه خبرته؟هنوز ۵ دقیقه هم نشده که تعطیل شدی!
خلاصه دوستان مجبور شدم کل راهو با معلممون برگردم و به نصایحش در مورد احترام به پدرومادر گوش بدم!

Thumb up 51 Thumb down 3

لیلا می‌گه:

پسرا:
آخییییییییش بازی های ایران تموم شد ازدست این دخترا و علیرضاحقیقیشون راحت شدییییییییییم!
چندروزبعد:
سلام میکنم به تمام ایرانیان،من احسان علیخانی هستم قراره به مدت یک ماه مهمون اعصاب پسرا باشم!!!!!!!!
پسرا:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهههههههههه!!!!!!

Thumb up 59 Thumb down 9

مرده ی متحرک می‌گه:

اعتراف میکنم ک من همش شبا حموم میرم حدودا ۲ به بالا.چن شب پیش اومدم برم حموم یه مطلبی رو خوندم ک ی پسره نوشته بود خانومای عزیز شما ک میرین حموم دقیقا موقعی ک چشماتونو میبندین یه جن پشت سرتونه ..منم حساس ..عاقا رفتم چشمتون روز بد نبینه چشامو ک بستم سرمو شستم همین ک باز کردم همه جا تاریک فک کردم کور شدم یا جن زده شدم هی جیغ جیغ نمیگی برق رفته همون جوری بدون لباس ازحموم پریدم بیرون شانس اوردم کسی منو ندید ..خدانصیب شما نکنه

Thumb up 47 Thumb down 4

دینا می‌گه:

بچه ها نتیجه کنکورمو خراب کردم افتضاح کردم شما چی؟؟؟
-
-برو پایین ببین نتیجه چیشد
-
-
-
-
-
-همین جور که میای پایین رتبه منم همین طور پایین رفته
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
مامانم میگه چیکارکردی میگم ۹هزار شدم،میگه به ریال یا به تومن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه من چه کنم ازین خانواده؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

Thumb up 41 Thumb down 2

پریزاد می‌گه:

اعتراف میکنم که من توی جاهایی که باید گریم بگیره گریم نمیگیره…مثل شبای احیا و نوحه خونی ها و…یه بار با مامانم اینا رفتیم یزد،از اونور محرم بود رفتیم نوحه خونی بعد از اون جایی که کوچولو بودم فک کنم شیش هفت سالم بود به مامانم گفتم مامان من گریم نمیگیره شما چجوری گریه میکنید مامانمم گفت میخوای یه کاری کنم گریت بگیره…گفتم آره بعد یهو زد تو سرم با گریه میگفت گریه کن گریه کن…حالا منو میگی نمیدونستم گریه کنم یا بخندم….:-)

Thumb up 32 Thumb down 5

باشگاه پرواز....فاطمه13 می‌گه:

عاغایه روز داشتم میرفتم مدرسه دیرم شده بودهمه هم
داشتن نگام میکردن ومیخندیدن منم بدون توجه به اونا بادیک وپزخواصی رامیرفتم وقتی رسیدم مدرسه هم همون قضیه بودجالبش اینه منم بدون اینکه بفهمم بااوناخندیدم خلاصه رفتم دیدم دوستمم داره میخنده باعصبانیت بهش گفتم چته؟چرامیخندی؟گف مغنه تو نگاکن مغنه ات که برعکسه هیچی دیگه مدرسه رو به سمت افق ترک کردم……….

Thumb up 33 Thumb down 11

majid12 می‌گه:

دیروز رفتم بازار واسه دوچرخم بندوبسات خریدم رفتم یه جا اچار ال بگیرم دسته ترمز عوض کنم گفت اچار ال میدین دسته ترمز دوچرخم رو عوض کنم میگه اسامون نیست میگم خودم عوض میکنم میگه خب اونی که باید عوض کنه نیست هی گشتم گفتم گور پدرشون بدون ترمز اومدم بدون ترمز هم بر میگردم میرم خونه خودم عوضشون میکنم اقا تو راه فقط دو سه بار نزدیک بود بیفتم یه بار رفتم تو جدول یه بار نزدیک بود برم تو جوب چون خواستم پاچه شلوارم رو درست کنم والا بخان عوض کنن ۵تومن میگیرن ای گرنشون خورد میخوام نگیرن

Thumb up 21 Thumb down 9

majid12 می‌گه:

اقا با بابام رفته بودم سرکار بارمون اسفالت بود جک زدیم خالیش کردیم برگشتنی من روندم جدش هم باریکه او پر دست انداز یه پارس از جلوم رد شد یه پارس هم از پشت سر اومد تو سبقتم اقا راهنما سمت راست زدم سبقت نگیره من هم با کامیون دورموتور رو ۲۰ واسه کامیون ما خیلی زیاده دنده ۸ دنده اخرش بچه ۱۲ ساله یهو پیچیدم سمت چپ رفتم سمت راست از جاده رفتم پایین با سرعت یارو که بد تر من ایستاد دلم میخواست همون موقع پیاده شم فحش کشش کنم یارو گفت پ چی شد یهو بابام گفت بیا اینجا نیومد گفت مگه نمیخوای بدونی این چیه خب بیا اینجا اقا اومد بابام گفت بفرم ایشون بود اصلن انگار دوربین مخفی بود بارو خودش هم خندش گرفت:)

Thumb up 14 Thumb down 10

ندا می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم به کسی میگن آشپز که فقط آش بپزه

Thumb up 29 Thumb down 2

باشگاه پرواز....فاطمه13 می‌گه:

عاغاچرااعتراف نمیکنیدوقتی صدامونوضبط میکنیدحالمون ازصدامون بدمون میادیعنی کسی مث من نیست ایا….

Thumb up 54 Thumb down 1

معصومه می‌گه:

حالمون از صدامون بدمون.. :-|

Thumb up 13 Thumb down 7

roya می‌گه:

masome joon pishmiyad ziyadi sakht nagir

Thumb up 6 Thumb down 2

باشگاه پرواز....فاطمه13 می‌گه:

حالامن یه چیزی گفتم شما بایدایرادبگیرید…….

Thumb up 5 Thumb down 0

majid12 می‌گه:

اره والا من همین طورم داداشم صدام رو ضبط میکنه خودم هولقم میگیره به نظر من مشکل از بلند گو موبایله؟؟؟؟؟

Thumb up 6 Thumb down 2

وروجک می‌گه:

شما یادتون نمیاد:
ما مینشستیم تخمه آفتابگردون رو مغز میکردیم، بعد اینکه یه مشت مغز جمع کردیم یدفه میریختیم تو دهنمون.، لامصب هنوز اون شادی رو ازم نگرفتن

Thumb up 69 Thumb down 2

نرگس می‌گه:

من هنوزم که هنوزه همین کار و میکنم
لامصب خیلی مزه میده !

Thumb up 28 Thumb down 3

........ می‌گه:

یادش بخیر…

Thumb up 15 Thumb down 1

معصومه می‌گه:

منم همین کارو میکنم خیلی حال میده

Thumb up 10 Thumb down 1

زهرا می‌گه:

یکی از رفقای کلاس شنام فامیلش عماده…ما هم از روی عادت بهش میگفتیم عماد…یه شب ساعت حدودای ۲ نصف شب بود دیدم گوشیم زنگ میزنه!گوشیمو برداشتم دیدم عماده!دیوانه نصفه شبی خواب زده بود به سرش…داشتیم باهم حرف میزدیم که بابام اومد تو اتاق وگفت نصفه شبی باکی حرف میزنی؟؟ منم رو شوخی گفتم دوس پسرمه(دوستان توجه کنید خانواده ی ما خیلی مذهبی هستن)…وقتی دیدم بابام باورش شده گفتم شوخی کردم بابا عماده تو استخر باهاش آشنا شدم…اون لحظه بابام نمیدونست بخنده یاگریه کنه!!آخه واقعا من نمیدونستم عماد اسم پسره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Thumb up 85 Thumb down 2

king of earth می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 11 Thumb down 61

سراب می‌گه:

یه روز شب امتحان بود منم هیچی نخوندم به بچه ها زنگ زدم پرسیدم: شما ها چیزی خوندین .
گفتن:نه
من که از خدا خواسته گفتم: باشه بچه ها بیاین بریم کافی شاپ سر کوچه کتاباتونم بیارید.
اوناهم گفتن : باشه
بعد تو کافی شاب چهار فصل کتابو نفسیم گردیم
سر امتحان سوال ها رو بهم رسوندیم برا اولین بار شدم ۲۰ ولی اتنا درسا شیدا شدن ۱۴ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

Thumb up 35 Thumb down 6

یه نفر می‌گه:

یه روز شب …

Thumb up 33 Thumb down 6

نرگس می‌گه:

خدا شاهده اگه دروغ بگم .. ایشالا پستام ثبت نشه !
تو خانواده و فامیل .. همه ما ارادت خاصی نسبت به پشه ها داریم ! ینی اگه ببینیم یکی خوابه رو صورتشم پشه است … اصن به طرف توجه نمیکنیم ..باید پشه کشته بشه !
چند روز پیش رفته بودم تو اتاق دختر خالم
بهم گفت : ستاره های رو سقفمو میبینی ؟
منم ی نگاه کردم گفتم : اینا دیگه چیه ؟
گفت : پشه هایی که کشتم !
من : سقف تو که خیلی بلنده چطور دستت رسید ؟
دختر خالم : جزوه های کنکورم رو محکم پرت میکنم .. میخوره به سقف .. پشه ها میمیرن ! :|
من فک میکردم خودم خیلی بی رحم و جانی ام
نگو از من بدترم هست ! تکنیکو داشتید خدایی ؟
بهله دیگه ما این جور خانواده لطیفی هستیم ! :D

Thumb up 77 Thumb down 8

باشگاه پرواز...فاطمه13 می‌گه:

میگم شمام وقتی ازمحله ی غریبی ردمیشید همه چار چشی شمارومیپان دلم میخوادبهشون بگم بابا منم مث شما ادمم فقط یکم ازشما خوشگلتروخوشتیپتر حالاشایدم یکم باحالترهمین……….

Thumb up 51 Thumb down 8

باشگاه پرواز...فاطمه13 می‌گه:

یه بسته شکلات که توخونه ی ماباشه تاوقتی ک اولین نفربازش نکرده باشه تایه ماه هم دس نخورده میمونه اماوای ازروزی ک افتتاح بشه ۳روزه دخلش اومده توخونه شمام اینطوریه ایا….

Thumb up 67 Thumb down 4

اریسار می‌گه:

سلام وا قطعا اعترافت حرف نداشت

Thumb up 22 Thumb down 6

وروجک می‌گه:

یکی از بزرگترین زجرهای مشترک بین همه مون تو بچگی این بود که

باید میرفتیم جنسی که اشتباه خریدیمو پس میدادیم…! بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااید
یادتون میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Thumb up 79 Thumb down 4

نسرین می‌گه:

اعتراف میکنم بچه که بودم چشمامو میبستم مشتامو محکم تو چشمام فرو میبردم بعد ی ستاره هایی دیده میشد و منم فکر میکردم با همه فرق دارم اما خنگ بودماااااااااااا…………..

Thumb up 67 Thumb down 2

Negin1379 می‌گه:

Vase man mah bood ba sheklaye rangi. :D

Thumb up 26 Thumb down 4

یکی می‌گه:

برا من که چهار شنبه سوری بود

Thumb up 21 Thumb down 2

به تو چه ؟ می‌گه:

واسه من یه چیزایی بودن دور هم می چرخیدن

Thumb up 16 Thumb down 1

x می‌گه:

اعتراف میکنم یکی از دغدغه های بزرگ بچگیم این بود که دسشویی میرم کدوم طرفی بشینم؟؟؟!!

اعتراف میکنم تا۱۴ سالگی میترسیدم تنها برم دسشویی میرفتم مامانمو صدا میزدم بنده خدا هرشب الاف من بود!دیگه خودمم روم نمیشد برم صداش کنم واس همین ی شب تو سطل اشغال اتاقم جیش کردم!!اصن از بچگی باهمه فرق داشتم!!

Thumb up 42 Thumb down 2

ناقلا می‌گه:

ممنون ولی اولیش تکراری بود قبلا نوشته شده بود ولی دستت درد نکنه دومیش واقعا قشنگ بود

Thumb up 1 Thumb down 1

عشقه شهریور می‌گه:

اعتراف میکنم که قبلا وقتی بچه بودم داشتیم با برو بچ کوچمون بازی میکردیم بعد یکی از همسلیه ها فرششو انداخته بود روی ترازشون تا خشک بشه از قضا منم رفتم اونجایی که فرش خیس بود نشستم بخبر پسر عمم هم رفت کف دست مامانم گذاشت و گفته بود من اونجا نشستم جیش کردم مامانم هم منو ابجیم رو تو اتاق زندانی کرد و ما هم برای رهایی از زندانی با پیچ گوشتی و انبر دست میخواستیم در رو باز کنیم … خیلی بچه بودم خنگ بودما

Thumb up 33 Thumb down 4

یه نفر می‌گه:

عجب ترازززززززی
:)

Thumb up 9 Thumb down 2

lمریم می‌گه:

اعترافاتون عالی بود

Thumb up 12 Thumb down 5

نسرین می‌گه:

اعتراف میکنم که یه روز توی ماه رمضون داشتیم با خواهرم و دختر عموم از مسجد میومدیم سمت خونمون چند متر عقب تر از ماهم پسرهای همسایمون داشتن میرفتن سمت خونشون هیچی دیگه همینطوری داشتم اینور اونور رو نگاه میکردم که چشم افتاد به یه گربه واسه اینکه قهرمان بازی در بیارم و بگم ما دخترا از حیوونا نمیترسیم رفتم نزدیک گربه و با پام زدم رو سرش که یهو گربه اومد سمتمون من و خواهرم و دخترعموم جیغ زدیم و دبرو که رفتی ..حالا قیافه ی پسر های همسایمونو فرض کنین …حالا بعد از گذر چند سال هر وقت میبینیمشون مثل بچه ادم سرمونو میندازیم پایین و راه مونو میریم خدا نصیب هیچ کس نکنه اینجور ضایع شدن رو

Thumb up 64 Thumb down 7

آناهیتا می‌گه:

اعتراف میکنم که من ۱۵سالمه ولی هنوز غلط املایی دارم

Thumb up 22 Thumb down 24

نرمین می‌گه:

خوب بیاین اعتراف کنیم دیگه هممون حداقل یه بار با نوشتن عدد های چرت و پرت خواستیم سیم کارتمون رو شارژ کنیم

Thumb up 84 Thumb down 6

roya می‌گه:

likeeeee man vaghaan hamchin eeterafiro mikonam :) ))))

Thumb up 3 Thumb down 0

ناقلا می‌گه:

اره نرمین جون موافقمم منم اعترافمو میکنم که یه همچین غلطی کردم ولی شانس به کسی رو میکنه که واقعا از هر لحاظ خر شانس باشه والا ما که از این شانسا نداریم اگه می شد که خیلی خوب میشد…..

Thumb up 1 Thumb down 0

نرگس می‌گه:

من این کارو نمیکنم
ولی کلی رو زمین شارژ پیدا میکنم :D
هان ؟ چیه ؟
نکنه انتظار داری بندازمش صندوق صدقات ؟ :|
با من حرف میزنی چشاتو ببند !

Thumb up 4 Thumb down 2

وروجک می‌گه:

بچه که بودیم

بازی گوشی

میکردیم

الان که بزرگ شدیم فرقی نکرده فقط بر عکس شده

گوشی بازی

میکنیم…

Thumb up 74 Thumb down 5

به تو چه ؟ می‌گه:

واقعا راست می گی

Thumb up 13 Thumb down 5

احسان می‌گه:

اوایلی که نماز یادمیگرفتیم من وداداش کوچیکم باهم نماز میخوندیم یه روز ظهر وقتی درحال نماز بودیم یه موتور از جلو خونه رد شد که صدای خیلی بدی داشت.شنیده بودیم که سرنماز باید حضور قلب داشته باشی فکر می کردیم اگه صدای دیگه ای رو بشنویم نمازمون باطله.خلاصه نماز که تموم شد داداش کوچیکم گفت: صدای موتورو شنیدی؟ من هم برای کلاس گذاشتن واثبات اینکه حضور قلب داشتم گفتم نه! داداشم هم گفت منم نشنیدم!

Thumb up 97 Thumb down 5

مهتاسا می‌گه:

اعترافت خوب بود اما کاش همه دل خوش وزبان صداقت واسه اعتراف داشتن علی جان .

Thumb up 23 Thumb down 4

majid می‌گه:

خواستم اهنگ امیر تتلو رو دانلود کنم که اسمش نگفته بودی هست من هم نوشتم (دانلود اهنگ امیر تتلو که خودشو اتیش میزنه) یهنی خودم به خودم خندیدم

Thumb up 56 Thumb down 18

نازنین می‌گه:

عالی اعتراف کردی ممنون

Thumb up 15 Thumb down 10

ASAL می‌گه:

به خاطر امتیاز منفی زیاد مخفی شده! . برای مشاهده کلیک کنید.

Thumb up 21 Thumb down 32

منا می‌گه:

من اعتراف میکنم وقتی هفت سالم بود بابام یه تلویزیون گنده خریده بود که روی جعبش عکس یه پرتقال بود که داشت از صفحه تلویزیون میومد بیرون.
هیچی دیگه منم فکر میکردم هر چی که دوست داشته باشیم رو میتونیم از تلویزیون بیاریم بیرون!!!
تا چند روز همش میرفتم جلو شیشه ومیخواستم پفک و بستنی هاییی رو که تبلیغ میکردن رو بکشم بیرون!!
ولــــــــــــــی نمیدونم چرا نمیشد!!!!!!!!

Thumb up 70 Thumb down 4

وروجک می‌گه:

یکی از همکلاسی های دوره دبستان رو دم در دانشگاه دیدم ، داشتیم گپ می زدیم که دو تا پسر که ازشون بدم می آمد از در دانشگاه اومدن بیرون . گفتم : اه باز این . . . آمد ! گفت : اون برادرمه ! سریع گفتم : نه ! اون یکی ! گفت : اون هم شوهرمه !
از اونی که روز ازل شانس پخش می کرده متشکرم شخصاً !

Thumb up 63 Thumb down 8

دینا می‌گه:

اعتراف میکنم از ۵تا کامنتی که میذارم داداش علی ۴تاشو نمیذاره….منم خیره دوباره متن رو عوض میکنم
شاید اینم نذاره

Thumb up 23 Thumb down 8

مصی جون می‌گه:

اعتراف میکنم تو ۱۴ سالگی داشتم بازی ترسناک میکردم از بس جذاب بود نفهمیدم خودمو خیس کردم تازه وقتی بلند شدم فهمیدم Resident Evil 5

Thumb up 29 Thumb down 12

majid می‌گه:

دیروز بابام از اصفهان اومد یه کیلو هلو خریده بود بعدش مامانم ریختشون تو ظرف گذاشت تو یخچال بعدش این کاغذا هستن چسب دارن که به هر جا بزنی وایمیسه زد رو ظرفه نوشت هلو ها نشستن قبل شستن بشورید داداشم شب بلند شده بود اون هم رفت نوشت باشه باوا بلدیم

Thumb up 32 Thumb down 8

zahra می‌گه:

من اعتراف میکنم یبار مامان بابام رفتن بیرون املت رو گاز بود به منم گفتن مواظب املت باش منم سرم تو تلویزیون،املت سوخت منم خدای خلاقیت سوخته هارو ریختم سالما رو تو یه ظرف دیگ گذاشتم رو گاز بابام که اومد گفت چرا املت بوی سوختگی میده منم خودموزدم به اون راه. خدا را شکر به خیر گذشت.هنوزم بهشون نگفتم چیکار کردم

Thumb up 30 Thumb down 7

نگین می‌گه:

لیلا اینآخرین خیلی خوب اومدی مخصوصا موسوی و معروف

Thumb up 16 Thumb down 8

majid می‌گه:

پریروز با بابام رفته بودم سر کار از محل تخلیه بار هندیجان تا سمت پمپ بنزین من رونمدم هیچ ماشینی از پیشم رد نمیشد بعد بقیش جاده (بدر) رو بابام روند مایلرای مرادی نیسان ۳۰۰ افخمی اف اچ ها اینا همه از پیش بابام رد شئن گفتم بفرما وقتی ما میرونیم کسی از پیشم رد نمیشه حالا بابام میرونه کل ایران براش صف گرفتن از پیشش رد شن ولی گازش میدادم ک خودم حال کردم

Thumb up 14 Thumb down 10

تبسم می‌گه:

محمدرضا خیلی بامزه بود آره راست می گی من هر وقت می رفتم حمام دوست داشتم یه پمپ بهم وصل می کردن تا نفس کم نیارم همیشه زیر دوش در حال التماس کردن بودم واقعا فکر نمی کردن که ما اذیت می شیم من اگر بچه دار بشم هیچ وقت اینکارو باهاش نمیکنم

Thumb up 34 Thumb down 6

مهدی می‌گه:

تا ۱۱ سالگی وقتی تالار اندیشه میرفتم مامانم منو میشست.منم یه شیپور هست که تو فوتبال میزنن با خودم میبردم و هر وقت کارم تموم میشد شیپورو میزدم تا مامانم بیاد منو بشوره.
یه بارم توی خونه جیش کردم تقصیرو انداختم سر بچه ی کوچیک همسایمون.

Thumb up 33 Thumb down 8

majid می‌گه:

اون شب بود ک بازی ایران ارژانتین بود یکی از دوستا ی داداشم تو واتس اپ بهش پی ام داد گفت یه حسی بهم میگه امشب برزیل میبازه البته شوخیده بود

Thumb up 23 Thumb down 31

ELMIRA PARSA می‌گه:

اقا اعتراف مى کنم بچه که بودم توى ماهواره شب خیز رو نمیتونستیم با دختر خالم تلفظ کنیم مى گفتیم شَخ بیز خخخ

Thumb up 21 Thumb down 9

محمد رضا می‌گه:

یادتونه بچه که بودیم وقتی مامان یا بابا می بردنمون حموم سرمونو که زیر دوش می گرفتن فکر می کردیم الانه که دیگه خفه شیم اونوقت با یه حالت التماس و ترس می گفتم یه لحظه صبر کن نفس بکشم!!!!!!! چه مظلومی بودیم ما

Thumb up 82 Thumb down 2

Negin1379 می‌گه:

Man hanoozam bazi vaghta ghblesh nafas migiram bad miram zir doosh. :| . :|

Thumb up 23 Thumb down 6

به تو چه ؟ می‌گه:

منم همینطور :)

Thumb up 11 Thumb down 1

تبسم می‌گه:

سلام به همه دوستان گروه مخصوصا علی آقا مدیر گروه. من بچه که بودم وقتی جلوی تلویزیون می شستم فکر می کردم اونها منو میبینن و من فکر می کردم اگر تلویزیون بشکنه از تلویزیون میان بیرون ما می تونیم بهشون دست بزنیم بچه بودم خوب چکار کنم شاید هم …

Thumb up 32 Thumb down 4

امینه می‌گه:

اعتراف میکنم یه بار برقمون رفته بود هی شارژرمو میزدم به برق میگفتم چرا کارنمیکنه هیچی دیگه تا دوساعت با شارژره ورمیرفتم با همه پیریز هام امتحان کردم….!!

Thumb up 55 Thumb down 5

roya می‌گه:

vase manam az ein joor etefagha kheyli oftade :D

Thumb up 2 Thumb down 1

دینا می‌گه:

دیشب احیا جاتون خالی با خاله جونم رفتیم حرم ساعت۲بود ولی انگار سر شب بود از بس که خیابونا شلوغ بود یه خورده که خیلی کم خلوت شد یه ماشین ترمز کرد مرده پیاده شد از صندوق عقب ماشینش دو پرس غذا داد یه چند نفرهم جلومون بودن گرفتن خالم گف عدس پلویه خدا قبول کنه.رسیدیم خونه غذا رو گذاشتیم توحیاط منو خالم رفتیم طبقه بالا لباسامونو عوض کنیم مادربزرگم غذا رو برداشته میگه اینا چیه؟؟از بالا داد زدم عدس پلویه توخیابون دادن.هیچی نگف در ظرف یه بارمصرفو باز کرد (((با لحن از ته دل بخونین این قسمتو))) گفت چلوکبابه دستعشون درد نکنه خداع قبول کنه.منم از پله ها دویدم اومدم پایین میگم اون ظرف سنگینه مال من بودش ها!!!بده به من،در ظرفو باز میکنم میبینم میگم بی بی شما هم که ای بابا…… این ته دیگ بوده به حالت درازا مستطیل شکل بریدن.بلند بلند میخندم یاد این میفتادم که موقعی گفتم عدس پلویه هیچی نگف هم فکر کرد کبابه گفتش دستشون درد نکنه خدا قبول کنه.
بله دیگه ماهم مادربزرگ داریم………
(فکر کنم هرچی اون شب گریه کردم الهی العفو گفتم همش پاک شد)

Thumb up 50 Thumb down 3

راستگو می‌گه:

خب اگه کار دختر ها به داخل این ورزشگاه ها بیفتد اوضاع والیبال مثل فوتبال میشه…… از بس حواسشون را پرت می کنین

Thumb up 20 Thumb down 20

مونا می‌گه:

اعتراف میکنم که یک روزی که اب خونمون قطع شده بود من شروع کردم‏ ‏به‏ ‏غر‏ ‏زدن‏ ‏که‏ ‏این‏ ‏شیر‏ ‏ا ب‏ ‏حموم‏ همیشه‏ ‏چکه‏ ‏میکردا‏ ‏حالا‏ ‏که‏ ‏اب‏ ‏قطع‏ ‏شده‏ ‏اینم‏ ‏دیگه‏ ‏ناز‏ ‏میکنه‏ ‏نمیاد‏ ‏اره‏ ‏عزیزان‏ ‏اینم‏ ‏از‏ ‏هوش‏ ‏و‏ ‏ذکاوت‏ ‏من

Thumb up 41 Thumb down 3

فائزه می‌گه:

عالی بود ممنون از اعترافات قشنگتون

Thumb up 14 Thumb down 5

مینا می‌گه:

عالی بود!

Thumb up 8 Thumb down 5

نرگس می‌گه:

مورد داشتیم تو بازی المان و برزیل
پرسیدن : بازی چند چنده ؟
گفتن : الان ….. یا الان ؟

Thumb up 64 Thumb down 4

سهراب می‌گه:

یه روز قرار شد با یکی از دوستام بریم ماموریت اونم با هواپیما ، خلاصه سوار شدیم این رفیق ما که از یکی از مهماندارا خوشش اومده بود چند دقیقه بعد از بلند شدن هواپیما ، مهماندار رو صدا زد و گفت ببخشید خانوم میشه یه لیوان آب بدبد ، خانم مهماندار چند لحظه بعد با لیوان آب اومد …
چند دقیقه بعد دوباره مهماندار رو صدا زدو گفت ببخشید خانم میشه آب جوش به من بدید خانم مهماندار جواب داد متاسفانه آبجوش نداریم و رفت .
چند دقیقه بعد دوباره مهماندار رو صدا زد و گفت ببخشید میشه به من چای بدید خانم مهماندار گفت آقا ما تو این هواپیما به خاطر محدودیت اصلاً سرویس گرم نداریم بنابراین چایی گرم هم نداریم .
دوباره چند دقیقه بعد خانم مهماندار رو صدا زد و گفت ببخشید خانم نمیشه چای سرد به من بدید .
حالا شما قیافه مهماندار بیچاره رو تصور کنید و قیافه رفیقمو که بهش زل زده بود ….

Thumb up 60 Thumb down 5

نهال88 می‌گه:

وای اینا اعترافات تو بود علی اون۱۶سالگیت ک افتضاح بود ک نمیدونستی پسرعمته.او مای گاد

Thumb up 22 Thumb down 9

سمیرا می‌گه:

اینکه چیزی نیست من که ۱۵ سالمه هنوز عمو و بچه هاو بچه های خاله وکلی ادمه دیگه هنوز نمیشناسم و فک نکنم بشناسم

Thumb up 8 Thumb down 7

حمید می‌گه:

یه روز چند تا از دوستای مامانم به همراه دختراشون اومده بودن خونه ما ، من که دیدم جو کاملا زنونه شده داداش کوچولومو که ۴ سالشه برداشتم زدم بیرون تا سوار ماشین بشیم و یه چرخی بزنیم .
تا سوار ماشین شدیم مامانم زنگ زد گفت : راستی یادم رفت خواستی برگردی یه دونه مرغ بخر تا برای شام درست کنم .
منم گفتم چشم و بعد تو ماشین شروع کردم به آواز خوندن و مسخره کردن دخترایی که اومده بودن خونمون و بلند بلند می خندیدم و چون داداشم خوشش می اومد منم بیشتر خودمو لوس می کردم .
مثلا میگفتم دختره رو دیدی چه دماغی تو ویترینش بود و بعد بلند بلند ها ها می کردمو وداداشم بلند بلند می خندید و از همین دیونه بازیها .
خلاصه بعد از ۱ ساعت مسخره بازی مرغ خریدیم و برگشتیم خونه و دیدم همه مثل جغد یه جوری ما رو نگاه میکنن .
بعد مادر اون دختری که مسخره ش می کردم برگشت گفت حمید جون صدات خیلی خوبه ها ! عجب چیزای جالبی میگفتی تا داداشت بخنده .
منو میگی یه دفعه فکم افتاد رو زمین که اینا از کجا فهمیدن .
که مامانم گفت پسرم وقتی صحبت کردنت با موبایلت تموم میشه قطع کن اینجا تلفن رو آیفون بود .
تازه فهمیدم چی شده …
من موندم و تفکری ژرف از محو شدن در یک امتداد نارنجی .

Thumb up 132 Thumb down 2

نرگس می‌گه:

الهی
دلم برات سوخت
میتونم درک کنم اون لحظه چه حسی داشتی
ازین اتفاقا واسه من زیاد افتاده
کلن هرچی ضایع شدنه میاد ور دل من بیچاره
من اگه شانس داشتم که اسمم شمسی خانوم بود
هعی روزگار !

Thumb up 24 Thumb down 3

فاطمه18 می‌گه:

اعتراف میکنم تنها زمانی که من میشینم پشت کامپیوتر وقتیه که داداشم با کامپیوتر کار واجب داره.الان پشت سرم ایستاده واسه سلامتی من ودیگر دیوانگان دعا کنید

Thumb up 61 Thumb down 4

دینا می‌گه:

نمیدونم چرا هروقت دکتر میرم مردمایی که قبل من نوبتشونه میرن داخل مطب تا یه ساعت بیرون نمیان حالا من وقتی میرم به ۲ دقیقه هم طول نمیکشه والا نمیدونم دکتر به اونا چی میگه که به من نمیگه،آرزو به دل موندم برم مطب دکتر یه ساعت طول بکشه نفر بعد از من معطل بشه…….

Thumb up 71 Thumb down 5

majid می‌گه:

دوستان برای عشقم دعا کنید که وضغ کلیه هاش خوب بشه,خدا یا من رو از رو زمین بردار ولی عشقم رو از رو زمین بر ندار خدا یا کلیه های من رو ازم بگیر ولی عشقم رو ازم نگیر الهی آمین دوستان خواهشا برای سلامتیش دعا کنید حالش خیلی بده

Thumb up 108 Thumb down 5

........! می‌گه:

حالا سوتی موتیو بیخی ضایع تر از همه این بود که دوست من ضایع رو زایه نوشته بود تا دو ساعتم نگرفت داریم بهش چی میگیم………
اصن یه وضییییییی……..!

Thumb up 28 Thumb down 10

فاطیما می‌گه:

یه بار داشتم واسه یکی از نویسنده های محبوبم داستانمو ایمیل میکردم سرم توی کیبورد بود و اصلا وابدا نگاه به صفحه دسکتاپ نمیکردم داستان که تموم شد نگاه کردم تا یه بار دگه مطلبو محض احتیات ببینم که غلط املایی نداشته باشم{آخه املای من خیلییییییی ضعیفه}چشتون رز بد نبینه
دیدم هیچی تایپ نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Thumb up 53 Thumb down 2

فرزاد می‌گه:

اعتراف میکنم بچه بودم با مامانم رفته بودیم حمام.یهو پای مامانم خورد به در پوش کفشوی حموم و شکست.منم دلم برای درپوش سوخت آی گریه کردم آی گریه کردم اما روم نمیشد بگم دلم برای درپوش میسوزه.

Thumb up 51 Thumb down 2

MELIKA می‌گه:

لیلا من با نظرت شدیدا موافقم.اینقد دوس داشتم تو ورزشگاه باشم.

Thumb up 41 Thumb down 4

لیلا می‌گه:

لطف داری والا منکه آرزومه حتی دوتابازی آخرم که به لهستان باختیم نقشه بوده ایران عمدا به لهستان باخت تالهستان بعنوان سومین تیم صعود کننده بیادبالا وبرزیلی که قهرمان سال قبله حذف بشه وگرنه بنظرتوموسوی کسیه که اینجوری بازی کنه؟اوناست اولوبردن که بگن ماخیلی راحت میتونیم شکستتون بدیمو ست های بعدم باکمترین اختلاف امتیازباختن تابرزیلی که قهرمان المپیک روتولیگ جهانی قبل شکست داد رو ازسرراه بردارن ومرحله ی بعدبه مشکل برنخورن اینشکست نقشه ی ایران بوده وپیشنهادسعیدمعروف! چه میکنه این کاپی ما!!!

Thumb up 32 Thumb down 3

دینا می‌گه:

بابا این طفلی فقط نظر تورو تایید کردلیلا جون،یهو اومدی فلسفه بازی والیبال ایران_لهستان رو گفتی.خوب شد سوال فنی نکردیم ازت.!!!
شوخی کردم………
ولی خدایی دم همه والیبالیستامون گرم
فدایی دارن همشون

Thumb up 37 Thumb down 23

لیلا می‌گه:

خخخخخ
دست شمادردنکنه!
چی بگم والا حرف حسابت جواب نداره!

Thumb up 30 Thumb down 5

متینا می‌گه:

شما که حتی نمیدونی قهرمان سال قبل روسیه هست نه برزیل، چطور میتونی بازی بچه ها رو زیر سوال ببری؟!

Thumb up 18 Thumb down 27

دینا می‌گه:

کسی بازی بچه ها رو زیر سوال نبرد فقط یه بحث دوستانه بود!!!!یهو دور برداشتین دوست عزیز
ایشالله سال بعد نه روسیه،نه برزیل،نه هیچ تیم دیگه اول نمشه ایران اول شه

Thumb up 25 Thumb down 2

hani joon می‌گه:

اعتراف
رفته بودم تهران واسه درسم ، مامانمینا زنگ میزدن میگفتم دارم درس میخونم خونه ام بعد با بروبچ میپیچیدیم میرفتیم فرحزاااااد

Thumb up 2 Thumb down 3

معصومه می‌گه:

اعترافاتتون عالی عالی عالی بود خیلی خندیدم دمتون جیززززززز مخصوصا اعترافات ریحانه جون…

Thumb up 20 Thumb down 2

........ می‌گه:

این جیز که گفتی منو یاد یه اعتراف انداخت :
سال دوم راهنمایی یه پسره درون کلاس مون بود به اسم محمد شهابی مابهش می گفتیم علی جیز شایدبگید چربطی داره ربطش این جاست که اسم بابای اون علی بود جیز هم که میدونین چیه اما آخرسال ازش معزرت خواستی مو کلی گریه کردیم چه روزای خوبی بود الکی خوش بودیم وبه ترک دیوار میخندیدیم یادش بخیر

Thumb up 5 Thumb down 1

نرگس می‌گه:

من نفهمیدم چی شد !؟!؟! :|

Thumb up 1 Thumb down 0

لیلا می‌گه:

بیشعورترین موجود دنیا:یه گله گنجیشک هستن که ساعت شیش صب روی این این شاخه های درختا حـــــــــــــــــــــــــلقشونو باز میکن ازته دل جیک جیک میکنن دلم میخواد دهنشونو جـــــــــــــــر بدم
حالا بازاینا قابل تحملن، یه سری گربه هستن ساعت ۲ نصف شب همچین صداهایی ازخودشون درمیارن آدمو روانی میکنن!
اصن این گنجشکا وگربه هاطرف شمام هستن یا فقط ما اینجوریه!!!

Thumb up 92 Thumb down 18

به تو چه ؟ می‌گه:

لیلا جون خیلی اعترافاتت باحال بود :) D:

Thumb up 4 Thumb down 1

t&t می‌گه:

aslan ham khob nis.

Thumb up 1 Thumb down 4

لیلا می‌گه:

درخواست مامانم ازمن:داری میری اون اتاق توی مسیرت از تو زیرزمین یه تاید به من بده!
من
زیرزمینی که سه قرن یه بارم نمیرم توش حالاشده تومسیرم!
مامانم!

Thumb up 79 Thumb down 6

sssaaayyyeee می‌گه:

سلام دوستاااااااان ….من اولین باره مینویسم
این یکی از سوتیاااااای ضایمه
ی بار رفته بودی مشهد از پاساژ زیست خاور اومدیم بیرون داشتیم با مامانم اینا حرف میزدیم من فلک زده نمی دونم داشتم چی میگفتم رفتم اشاره کنم ب پشت ک یهو گووووووووومپ …… دستم خورد ب ی چیزی نگاه کردم دیدم ی پسره س ک متوجه شدم رسما زدم تو دهنش ……وااااااااااااای پسره ی پوزخند رو لباش بوووود ک همون لحظظه دوس داشتم ب وسیله واکنش تصعید بخااار شم برم هوااااااا…. بنده خدا فک کنم دندونااااش تو دهنش خورد شد ..بد زدمش دردش گرفت بنده خداااا …بعه ما ی همچین ادمی هستیم

Thumb up 60 Thumb down 8

دینا می‌گه:

حالا سایه جون چه ربطی به مشهد و زیست خاور داشت؟؟؟؟؟هروقت تشریف آوردین شهرمون الماس شرق و پروما وبازار فردوسی هم برین.مانتو واسه خودت خواستی ایثار برو تنوع مانتوخیلی زیاده.حالا اگر جایی دیگه هم خواستی بگو آدرس بدم!!!!!!!

Thumb up 18 Thumb down 7

علی می‌گه:

خیلی دلم میخواست الان کانادا پیش خانوادم باشم ..
.
.
.
.
.
.
ولی حیف اونام اینجان

Thumb up 117 Thumb down 6

nazila می‌گه:

داداش علی شما بینیتو عمل کردی؟ :)

Thumb up 12 Thumb down 14

علی حسینی می‌گه:

نه. اورجیناله !!!!

Thumb up 16 Thumb down 10

Nazanin می‌گه:

خوش به حالت عوضش فک کنم خدا وقتی داشت دماغ منو می افرید دکمهcaps lock رو فشار داده بود

Thumb up 36 Thumb down 8

علی حسینی می‌گه:

مال منم دستش به ۵،۶ تا دکمه خورده :D

Thumb up 20 Thumb down 14

mahnaz می‌گه:

ارجینالش خوبه هر چیزی طبیعیش قشنگتره

Thumb up 12 Thumb down 2

ناقلا می‌گه:

نا شکری نکن خوبه همینم بت داده

Thumb up 0 Thumb down 0

دینا می‌گه:

باز دماغ شما خوبه ………….
دماغ منو رو صفحه صورتم آفساید تایپ کرده!!!!!!!!!!!!!!

Thumb up 29 Thumb down 9

وروجک می‌گه:

یادش بخیر بچه بودم ی نارنگی گذاشتم توی کیفم ببرم مدرسه بخورم ، زنگ تفریح کیفمو باز کردم دیدم نارنگیه له شده جذب شده تو کتاب فارسیم.
تا آخر سال هروقت هوس نارنگی میکردم یکی از برگه های کتابمو میخوردم !

Thumb up 56 Thumb down 5

بیتا می‌گه:

اعتراف می کنم:مورد داشتیم تو همین فامیل خودمون دختره می خواس با یه نفر ازدواج کنه بعد داداش دختره مخا لف بود جاتون خالی داداشه تو مراسم حنابندون گاز اشک اور زد(ملت ترکیدن)ابجی باز کوتاه نیومدشب عروسی داداشه تو ماشین عروس مشروب گذاشت زنگ زد به پلیس هیچی پلیس ماشین عروسو برد پارکینگ و عروسی نابود شد(دخترایی که دارن می خونن اگه داداش غیرتی دارن مواظب باشن)

Thumb up 73 Thumb down 9

ریحانه می‌گه:

دیروز ب مامانم میگم سحر منو بیدار کن میخام روزه بگیرم…فک کرده دارم زر میزنم..بعد که دیده جدی جدی اماده اقامه دستورات خدام سحر بیدارم کرده…
ولی صب ک پاشدم میبینم۲خان دایی محترم رو ب روم نشستن اعتراف بگیرن که”بگوبا کدوم مرتیکه ای دوست شدی بهت گفته روزه بگیر…”
ذهنیتو داشته باشین!خدایا من میخاستم دیگه مسلمون شم …اینا نمیذارن!

Thumb up 100 Thumb down 4

لیلا می‌گه:

یعنی اگه دخترای ایرانی میتونستن برن سالن ۱۲ هزارنفری آزادی تشویق بچه های والیبال،الان ایران رکورد دارتعداد تماشاگر والیبالٍ دنیا بود!!! تازه اغلب پسرای والیبال هم که مجردن وقتی ببینن ده هزارتادختردارن نگاشون میکنن و تشویقشون میکنن با چنان انگیزه ای بازی میکنن که ایران میره جزء ۲تاتیم برتردنیا والللا!!!!!!

Thumb up 159 Thumb down 4

« دیدگاه های کهنه تر
ارسال نظر (نظرات ارسال شده: ۴,۳۷۸ دیدگاه)

تبلیغات

...


سامانه شارژ آنلاین

صفحات ویژه






پیامک پرطرفدار

پر طرفدارترین اس ام اس های سـه علی سـه


اس ام اس های سنگین و فاز بالا


بخش  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  


اس ام اس های کوبنده تیکه دار


بخش  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  


محبوب ترین مطالب
مطالب اتفاقی
محصولات ویــژه

...

...



فروش ویژه ادکلن

فروش ساعت دیواری