سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که سه علی سه رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)




خانه / داستان کوتاه / داستان طنز / داستان کوتاه خواندنی و جالب ” پدر صلواتی “

داستان کوتاه خواندنی و جالب ” پدر صلواتی “

داستان خواندنی و باحال ” پدر صلواتی “

ورود به آرشیو داستان کوتاه

پدر صلواتی

اصلا”  از صبح که رفته بود حجره حال و حوصله خوشی نداشت؛ هر جور که می‌خواست یک لقمه نان در بیاره؛ گیــر می‌افتاد. جلوی در خانه ایستاد و کلون در را سه بار به عادت همیشگیش کوبید. از ته حیاط صدایی گفت: جــز جیگر بزنی؛ خون من را که امروز توی شیشه کردی؛ لااقل برو در را باز کن!


از توی راهرو صدای دویدن تند و تیزی شنید؛ در که باز شد چهره پسرک بازیگوشش را دید که با گونه های برافروخته در را باز کرد و گفت: سلام آقاجون؛ و مثل تیر به سمت حیاط دوید و ناپدید شد.

یا الله  گویان در کوچه را بست و از راهروی خانه به سمت حیاط رفت. زنش  مولود را دید که در حال جارو کردن حیاط و جمع کردن شیشه خورده هایی  بود که با بوی تنـد سرکه جاری شده؛ وسط حیاط ریخته بود؛ منیژه هم با خاک انداز به دنبال جمع کردن پیاز ترشی هائی بود که به اطراف حیاط در حال قل خوردن بودند.  منیژه تا چشم در چشم پدر شد؛ گفت: سلام آقا جون؛ بیژن با توپ زد شیشه های پیاز ترشی را ترکـوند!.

عمدا” به جای شیکوند؛ گفت ترکــوند. از حرص دلش!! می‌خواست  دق دلش را از شیطنهای  بیژن؛ برادر دوقلویش اینجوری خالی کند. هر چند که مطمئن بود هیچ تنبیهی برایش در نظر نمی‌گیرند…..

بیژن “عزیز کرده”  پدر بود؛ با اینکه  منیژه و برادرش دوقلو بودند و منیژه اول دنیا آمده بود؛ اما پدر وقتی شنیده بود: “قل دوم” پسر است؛ خیلی ذوق زده شده بود. به قول معروف “پسری” بود. منیژه هم “عزیز دل” بود اما نه به اندازه بیژن. بیژن هر کاری می‌کرد بخشیده می‌شد. از سر تقصیراتش به سرعت می‌گذشتند. حتــی حرص برادر و خواهر دوقلــوی کوچکترش (شیرین و فرهاد) را هــم در می‌آورد. آنها را حرص میداد و می‌چزاند و موقع شیطنت سربه سر آنها می‌گذاشت. اسباب و وسایل بازیشان را می‌گرفت و فرار میکرد و نمی‌گذاشت بازی کنند؛ ناغافل از توی زیرزمین میپرید بیرون و بهشان پخ می‌کرد و می‌ترساندشان؛ خلاصه گریه اشان که در می‌آمد؛ آخرسر دست از سرشان بر می‌داشت.

توی کوچه هم همسایه ها از دستش در امان نبودند؛ روزی نبود که سری؛ کله ای؛ نشکسته باشد و دماغ بچه ای را خونین و مالین؛ نکرده باشد. همچین که بیژن میرفت توی کوچه؛ مولود خانم بیچاره با صدای تق و تق  کلون در  تنش می‌لرزید. مادری؛ پدری؛ برادری بود که جلوی در عارض بود از دست این بچه خیـره سر: که آی شیشه مان را شکسته؛ یا با سنگ زده دودکش را نشانه گرفته  و از جا کنده؛ خلاصه کمترین آزارش؛ کندن ناودان خانه در و همسایه؛ یا در زدن و فرار کردن بود.

آخر و اول کار شکایت کشی  که به پدر می‌کشید؛ پدر: آقا بیژن دیگه تکرار نشــه ای؛ می‌گفت و پیگیـــر نمی‌شــــــد. دلیل و منطقش  هم این بود که: پسر اول منه  و اسم ما روی این پسر زنده می‌مونه؛ شیطونی تو ذات پسر بچه هاست؛ حرمتشو نگه داریم که  وقتی بزرگ می‌شه؛ بی حرمتمون نکنه.   هیچوقت تنبیهی در کار نبود؛ اصلا” آقا مهدی اهل کتک زدن بچه نبود. آخر؛ آخــر بد و بیراه گفتنش به بیژن یک “پدر صلواتی” بود که با تشر به او می‌گفت و این یعنی آخر ناراحتی اش! و بیژن حساب کار دستش می‌آمد.

مولود قر قر کنان؛ همینطور که جارو میزد؛ سلامی‌ کرد و خسته نباشیدی گفت و بی مقدمه شروع کرد که: پدر سگ؛ پدرمان را در آورده. از اول تابستان که این مدرسه لعنتی تعطیل شده خدا را بنده نیست؛ پدرسوخته!. زمین و زمان را به هم دوخته؛ از درو دیوار بالا میره و می‌کوبه و می‌شکونه و هی باید بهش بکن و نکن کنی. هی میگم این پدرسگ را بر دارید با خودتون ببرید در مغازه؛ اینقدر آتیش نسوزونه.! اینقدر خون مارا توشیشه نکنه. امــان مارا بریده “کــره خـــر”.! و با غیض دل؛ جارو را پرت کرد به طرف باغچه آن سر حیاط. جایی خیالی که حدس میزد بیژن  آنجا قایــم شــده باشـــد.   بعد با دق دل؛ دو تا مشت محکم هم کوبید وسط دنده هاش و داد کشید: اللهی جز جیگر بزنی؛ تـوله ســگ.

آقا مهدی با تعجب و دهان باز به وضع مولود نگاه می‌کرد؛ در تمامی‌ این سالها ندیده بود که مولود  هیچوقت شکایتی از دهانش بیرون بیاید! نه در وقت داری نه در وقت نداری؛ هیچ  بد و بیراهی از دهانش بیرون نمی‌آمد؛ چه برسد به این طوماری که اینطور یکسره و بی وقفه؛ به طرف او که پدر این بچه بود سرازیر شــــد. اصلا  زن  رام و بی سرو صدائی بود. سر به زیر و مطیع شوهر.

استغفر اللهی؛ گفت و زیر لبی گفت: مولود خانم  بس کن. حسابی  کلافه ای. یک چائی بخوریم آرام می‌شی.

اما مولود خانم؛ امان بریده شده بود و معلوم بود به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شود. همچین که نصیحت آقا مهدی را شنید؛ جریتر شد و با صدایی که گرفته بود شروع کرد به گفتن دوباره: آخه آقای من؛ برادر من؛ صبح تا غروب نیستی؛ یک ناهار  می‌آئید  چرتی می‌زنید  و برمی‌گردید در مغازه و من میمانم این ســه طفل معصوم و این  “ضحاک ماردوش”!!!.  یک دقیقه گیسهای شیرین را می‌کشد و جیغش را در می‌آره؛ یک دقیقه پدر  این دو تا یتیم نشده  را که خودشان را سرگرم می‌کنند در می‌آره؛ همین یک مشت “نخودچی و کشمشی” را هم که بهشان می‌دهم گوشه حیاط بازی کنند ازشان قاپ میزنه و فرار میکنه؛ خدا به سر شاهده؛ دوتای این ها بهش “نخود و کشمش” میدم به جای اینکه بخوره  باهاش کفترهارو با تیروکمان نشونه میگیره میزنه. کره خر! اینها رو ول میکنه میره سراغ کفترهای حیاط همسایه براشون سوت میکشه و میخواد از راه به درشون کنه  کره الاغ!. پریشب مادر بزرگ پسره آمده میگه: پسرمون نقشه بیژن را کشیده؛ اگر بگیرتش تیکه بزرگش گوششه. پدر سگ؛ خیر ندیده؛  آبرو برامون پیش درو همسایه نگذاشته. همین مونده بود پسره  کفترباز بخواد واسه ما شاخ و شونه بکشه. همش تقصیر این گوساله؛ کره خر….

آقا مهدی از شنیدن این حرفها آنقدر حرصی شد که دیگر عنان اختیارش را از کف داد و هوار کشیــد: دیگه فحـــش “پــدر” دیگه ای؛ نـدارید  شما که حواله من و جد وآبادم  کنی؟…. که همون موقع چشمش افتــــاد به بیــژن که از لای پرده پنـــجره¸؛ پنج دری؛  داره به این ماجرا نگاه میکند.

یکهو آقا مهدی همینطور که میگفت: پدر صلواتی! دیگه احترامت واجب نیست؛ امروز تمام جد و آباد ما رو با الاغ و استـر یکی کردی؛ به ابوالفضل  خودم تیکه تیکه ات میکنم؛…..  با عصبانیت به دورو برش نگاهی کرد و ترکه آلبالوی قطور و زیبائی را که مولود خانم چند روزی بود در باغچه فرو کرده بود تا شاخه های نازک درخت مـو را دور آن بپیچد به یک ضرب از خاک بیرون کشید. و تا مولود خانم بفهمد چه شد؛ به طرف پله هــا دویـد.

از کنار گلدانهای کوچک شمعدانی و محبوبه شب پر گل؛ چیده شده  دور حـوض بزرگ حیاط ؛ دوید به سمت پله هایی که دو طرفش را گلدانهای بزرگ شمعــدانی؛ پـر ۇ پیمانی گذاشته بودند؛  پله ها را دو تا یکی  رفت بالا و خودش را به اطاق پنج دری رساند و تا خواست یقه بیژن را به چنگ بیاورد؛ بیژن: آقا جون آقاجون گویان؛ طبق عادتی که داشت جفت پا از پنجره رو به حیاط  بیــرون پرید. اما اینبار بر خلاف همیشه که درست  نشانه  میگرفت و از پنجره بیرون می‌پرید و از روی پله های زیرزمین  می‌گذشت و توی حیاط جلوی پله ها پائین می‌آمـد؛  درست افتاد وسط پله های زیرزمین !!. صدای  فریاد او با صدای سقوط گلدانهای شمعدانی و جیـــغ مادر و خواهر که حیــران حرکت ناگهانی  آقا مهدی بودند؛ درهــم شـد.

فـریاد آخــــر صـدای  “یاابوالفضل”  پــدر بـود!!

…. پـدر چمباتمه زده بود بالای تشک رختخوابی؛ که بیژن را وسط اطاق رویش خوابانده بودند؛ یک دستش را گذاشته بود روی پیشانی اش و یک پایش را زانو زده بود وتکیه داده بود به دیوار؛ درست شبیه روزهایی که حاج آقا روضه خوان محل به خانه شان می‌آمد و روضه میخواند و پدر با این شکل و شمایل می‌نشست و گریه میکرد. سرو کله بیژن را که خونین و مالین شده بود باند پیچی کرده بودند؛ صورتش مثل زردچوبه  زرد بود و تا زیر چشمش کبودی دویده بود؛ دستش را به گردنش بسته بودند و باندهای روی دست از ضمــادی  که به دستانش مالیده بودند زرد شده بود. یک پایش که حسابی بسته بندی شده بود  و دو چوب به آن بسته بودند؛ پایش را با همان شکل و شمایل  از زیـر پتـو بیــرون گذاشته بودنـد؛ روی یک متکـای قرمز بزرگ با رویه ای سفیــد.

بـوی اسفند سرتا سر  حیاط  و اطاق را پر کرده بود؛ انگاری یک گونی اسفنــد را یک جـا دود داده باشنـــد.  شیرین؛ برادر و خواهر کوچکش را در اطاق کناری ساکت نگه داشته بود؛؛ ترسیده بودند و بهانه مادر را می‌گرفتند.  مادر داشت به دستورهای حکیم محل که داشت به او یاد می‌داد  ضمادها  و شربتها را به چه ترتیبی به بیژن بدهند گوش میکرد. خـود مــادر رنگ به رو نداشت.
صدای باز و بسته شدن در کوچه آمد؛ مادر بزرگ و پدر بزرگ پدری؛ نفس نفس زنان  وارد شدند و اول بالای سر بیژن رفتند و اورا ماچ و بوسی کردند و قربان صدقه رفتند. هر دو  از دیدن بچه در آن شکل و شمایل  رنگشان پریده بود. بعد با همان حال و روز؛ با سلام و علیک  پچ پچ گونه ای با حکیـم؛ رفتند کــز کردند و بالای اطاق نشستند. پدر بزرگ هن و هن کنان  رو کرد به  مولود خانم و گفت: چی شده دختر؟….. این بچه چه بلائی سرش آمده؟.  مولود خانم گوشه چادرش را گاز گرفت و  درحالی که سرخ و سفید شد نگاهی  پر از اشک به  بیژن انداخت  و آرام  گفت: هیچی آقاجون؛ دردش تو سرم بخوره؛ خدارا شکر به خیر گذشته. انشا اله خوب میشه…. و با چشمهاش به علامت ادامه ندادن حرف؛ اشاره ای بــه آقا مهدی کرد که همچنان؛ سر در گریبان و زانوی غم بقل زده بالای سر بیژن چمباتمه زده بود و حتی متوجه ورود پدر و مادرش هم نشده بود.

پــدر که تا  آنموقع هیچ تکان نخورده بود؛ آرام آرام  سرش را از روی زانو بلند کرد و مات و گیج؛ به دور اطاق نگاهی انداخت و چشم انداخت به چشم پدر بزرگ؛ بعد از چند لحظه  با صدای ناله مانندی که معلوم نبود با خودش حرف می‌زند یا با دیگری؛ درحالی که سر پسرک شیطانش را نوازش میکرد گفت: دیدید آخر چه دسته گلی به آب داد؛  پدر صلواتــی؟

شاخه درخت آلبـالـو هنوز گوشه اطاق افتاده بود…
.
نویسنده:مینا یزدان پرست

مطالب مرتبط را ببینید